اخرین جستجو ها
یکم خاطره♥ نماد ضد حکومت معنی کلمه جانبو فرصتهای از دست رفته شکلات 98 تلخ اما شیرین رز سیاه علامت انارشیسم آیا رز سیاه هم نماد آنارشیسم است؟ سپهری رزسیاه نماد انارشیست؟ رمان آغوش خالی خوشحالی یعنی بفهمی شدی خلاصه کتاب اصول فلسفه تعلیم تربیت شریعتمداری نماد رز سیاه برای آنارشیسم زنی روی قبری گریه میکردیکی پرسید که قبرکیه؟گفت قب درمه،ولی اونی ک داخل قبره پسرمه اگه فوت نمیکردشوهرم بود بنظرتون قبرکیه؟ نماد علامت رز سیاه علامت و نشانه گروههای آنارشیسم گل رز سیاه آموزش لبه دوزی فرشینه بود، اسمش میرزا کوچک ایا رز سیاه نماد انارشیسم است آیا رز سیاه نماد آنارشیسمه ید دی وی دی های رایتی کنکور آسان است جواب فعالیت های درس یک کتاب تفکر کلاس هفتم واحد dword چیست رز سیاه نماد چیست آنارژیست ماشین کروک باشه پاترول کروک پراید لوازم مشابه خودروی ال90 ترمز قابل استفاده خودروی سمند دسته راهنما ترمز دستی لوازم یدکی لوازم مشترک سیناد اهنگ جدید 8 7 اشکالات کتاب فیزیک دهم چند مورد از شگفتی های ک شان اجرام آسمانی منظومه ی خورشیدی سیاره زمین ایا رز سیاه نماد ضد حکومت است آیا رز سیاه نشانه آنارشیسم است اهمیت درس باستان شناسی وتاثیر محتوای آن بر خود را در قالب یک گزارش کوتاه بیان کنید آدرس شورای هماهنگی بانکهای استان اصفهان کشتی برای اینکه بتواند انسانها رادر دریای طوفانی نجات دهد چه ویژگی هایی باید داشته باشد قضیه گل سیاه و آنارشیست israel must end gaza siege as reparation for crimes leader انتخاب واحدحذف اصافه ازادتبریز شماره تلفن ثابت برنامه چلچراغ شبکه فارس پتو یک نفره خارجی متن نوحه شب نوزدهم رمضان خانم حجاب تهران پاشون نیست شلوار پاشون تصویرنویسی انشای آزاد مهارت های نوشتاری پایه هفتم فایل های صوتی جاوید درس تئوری حسابداری ساخت برج ایفل خواننده ناصر ارزشمند ایران مهرورز، خواننده ناصر مهرورز، برای ناصر ناصر مهرورز، خواننده بحران مالی آسیا شرقی ppt نمادانارشیست چیست نماد رز سیاه یا آنار شیسم گاهی استکان خسته قهوه نوشیدنی شاید جوک های عزراییل پردازش systemuiandroidcom متوقف شده است اثبات عمود بودن شعاع برخط مماس بر دایره فراموش پسورد ویندوز 7 بدون سی دی ویندوز دعوا سر مربا سازمان جهانی گردشگری ملل متحد برای گذراندن تعطیلات خود به ترکیه سفر کنید پاسداران شهرستان خواف استیکر نتورک نمونه های ایستادگی حضرت محمد انشا برای فصل عینک نوشتن دهم تاریخ ورامین ناگفته شهرستان قرچک بررسی تاریخ ورامین انتشارات نظری تاریخ معاصر تاریخ فرهنگ شهرستان ورامین بازی subway surfers در seoul hoshtor معنی آهنگ can you hold me از nf طرح توجیهی تولید سنگفرش کاشی شیشه سرامیکی سمبل انارشیسم چیست؟؟ تکرار وزنه سنگین تمرین انجام جدید انجام دهید اجرا کنید برای قدرت حداکثر ضربان کاهش پیدا kama sutra a tale of love اثر ویل دونات تمامی جوانب پیامدهای ازدواج با تفاوت سنی شبکه ترکیه جدید تمام t جامعه‌شناسی رشته جامعه جامعه شناسی مقوله جامعه مقوله جامعه شناسی نحوه محاسبه ماتریس کواریانس دهم بهمن ماه نزدیک استزاد روز خواهر عزیزمان میترا غیرت برادرانه یادت بخیر ستاره گاز گیر اروگوئه کیست رو مه دیواری برای درس عربی نهم اولین تست موشک‌ ۲۰۰ کیلومتری عهای باده اورهون حسابداری مدیریت استراتژیک ی فصل نهم ppt جلسه انتخاباتی فتح الله حسینی در گیلانغرب مراحل زندگی پولدار ها قرقی پلی خطای e1 کولر وست پوینت نمونه داستان زبان هشتم جشنواره خوارزمی حسین دادم مرغای هشدار ته به بازیکنانش درباره رفتن به چین کانون فرهنگی هنری را می شناسید جواب فعالیت 3 صفحه 37 تفکر وسبک زندگی هشتم بیوگرافی آقای حسن برکتی پور منبع با زبانی مرا بخوان که با آن گناه نکرده ای کنکور میخوام واسه قبول افتاده کارتون پخش شده امروز در شبکه تماشا انشا با روش جانشین سازی در مورد درخت وقتی جوابمو نمیدی اعصابم د میشه لوله کشی برق طبقه بندی لوله های برق تحقیق کتاب درسی علوم هفتم صفحه ی مفهوم شعر ایستاده ام غلامرضا بکتاش متن بیا بنویسیم شعر گردانی ایستاده ام سال دهم بازیگران تصاویر سریال نوروزی تصاویر سریال تصاویر سریال نوروزی


بابایی ثنای خونه میکنم ثنای بابایی حالا دیگه

ثنای بابایی  
امروز دهمین روزیه که ثنا دختر عزیزم چشم به دنیا گشوده و با خودش رنگ و بوی ديگه‌ای به دنیای من و فائزه بخشیده.حالا ديگه هر ساعت و دقیقه لحظه شماری ميکنم که کارم تموم بشه و برم خونه.حالا ديگه وقتی از سر کار برمیگردم دو تا فرشته مهربون توی خونه منتظرم هستن و من مشتاق تر برای رسیدن و در آغوش گرفتن اونا.ثناي بابايي حوالی ساعت 12 10 و اذان ظهر روز دوشنبه دوازدهم اسفند با وجودش برکت و رحمت و نعمت رو برامون به ارمغان آورد در بیمارستان نیکان تهران و بعد ا


ثنای بابایی
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
دومین دوری پسرم از باباش  
محمد جونم ، دیروز بابايي رفت مأموریت این دومین باری که گل پسرم از باباش دور میشه اولین بار موقعی بود که گل پسرم 40 روزش هنوز نشده بود بابايي آبله مرغان گرفت و مجبور شدیم 2 هفته بابايي را تنها بذاریم و این بار بابايي برای اولین بار محمد جون را تنها گذاشته و رفته یزد قبلا هم مأموریت میرفت ولی از وقتی که شما به دنیا اومدی این اولین بار هست خدا پشت و پناه بابايي باشه و خدا کنه که زود زود این دوری تموم بشه و بابايي برگرده پیشمون ب رفتیم خونه مامان گلی


دومین دوری پسرم از باباش
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
موضوع انشا«ازدواج را توصیف کنید»  
پیش بابايي می روم و از او می پرسم «ازدواج چیست؟»، بابايي هم گوشم را محکم می پیچاند و می گوید «این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم ديگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی کنی، و ریده »، متوجه حرف های بابايي و ربط آنها به سوالم نمی شوم، بابايي می پرسد «خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟ »، در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده است می گویم «بابايي بهتر نیست اول دلیل سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟ »، ...


موضوع انشا«ازدواج را توصیف کنید»
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
بابا...  
دستام نداره رمقی            از سر خونیه طبقیپاهام پر از آبله                  مُردم بیارید غسالهمعجر بخدا آستینم             با چکمه رد شد ز سینم                   ديگه بخدا میمیرمسرمو ش تن بابايي                                   هی رامو بستن باباييشدم کمونی بابايي                                     روم شده خونی بابايي                     بابا بیا منو ببر باباسرده بابايي ابه          دستاش بسوال جوابهدردام بخدا زیاده   


بابا...
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
علیرضا و خونه جدید  
این از مکالمه دیروز من و جوجه من سلام گلم عزیزم خوبی نفسم علیرضا سلام با بی حوصلگی تمام من ‌گل من داره چکار میکنه علیرضا حالا ديگه سرحال میشه و یه نفس حرف میزنه ما داریم اسباب بازی میکنیم چی ؟ اسباب بازی علیرضا نه نه اسباب کشی . ما یه جای ديگه رفتیم اگه اومدی و زنگ زدی ما نیستم ها میخوایم بریم یه خونه ديگه که درش سفید بعد میای وان رو میزنی آبفن رو میگه یعنی طبقه اول بعد من در رو باز ميکنم تو میای و یه عالمه اسباب بازی برای من میاری . نکنه بری تو ۲


علیرضا و خونه جدید
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
 
سلام پسر کوچولوی نارم امروز 22 هفته و 5 روزه شدم. خیلی وقت بود نیومده بودم.ماه رمضونه و من و بابايي همش روزا خو م و شب بیدار بابايي هم به خاطر شغلش که معلمیه تابستون تعطیله و همش پیشمه امروز 22 رمضان یکشنبه است. با حرف زدم گفت نباید روزه بگیری و روزها خیلی طولانیه با این که کل روز رو تا یه ساعت به افطار خو م اما بابايي نمی زاره بگیرم البته 2 روز پیش که افطاری خونه عمو محمدرضا بودیم من گرفتم و بابايي هنوز هم نمی دونه البته به مامان جون و عزیز اینا گفت


اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
اصرار پدر و مادر  
ب بابايي سپینود خانوم را به خاطر سرفه های شدیدش برد  امروز صبح سپی از خواب بیدار شده و می گه من مریض ام و مدرسه نمی رم می خواهم برم خونه سمیه من مامان خونه هیچ نیست . مغازه است و عسلی هم مدرسه است. و ديگه هیچ صحبتی رد و بدل نشد. ستایش سپی انگار داری آماده می شی بری مدرسه سپی از بس پدر و مادرم اصرار د.


اصرار پدر و مادر
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
روز پدر مبارک  
محمد سینای عزیزم با  وجود تو امسال قشنگرین سال و روز پدر واسه بابايي بود . من و شما هم بابايي رو سو رایز کردیم  و یه کیک خشگل که روش نوشته شده بود بابايي روزت مبارک  واسه بابايي سفارش دادیم امسال خونه  بابا  بزرگ روز پدر همه جمع شده بودن و کلی خوش گذشت .


روز پدر مبارک
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
آ ین امتحان مامانی  
سلام و خسته نباشید حس به گل پسرم محمدرضا جونم عشق مامان خیلی خیلی خسته نباشی میگم بهت چون تو این دو هفته خیلی اذیت شدی هم اینکه بابايي نبود و همم اینکه مامانی امتحان داشتم اصلا نتونستم به گل پسرم برسم. ولی خب امروز آ ین امتحان را هم دادم و راحت شدم نتیجه 4 تا هم اومده مامانی قبول شدم فقط مونده 3 تا ديگه که مطمئنم اونا هم خوب میشه عزیزم عزیز دلم ، قول میدم که حالا که امتحاناتم تموم شد حس تلافی کنم راستی یه خبر خوب،‌ بابايي تو این دو سه روزه میادا


آ ین امتحان مامانی
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
..  
سلام داداشی.. دیروز نرفتم آسمان.. همینجوری به دلم افتاد نرم.. ب بابايي داشت آلو می خورد .. یکدفعه خورد به گلوش و ديگه نمی تونست نفس بکشه.. خیلی ترسیدم.. صبح که بیدار شدم بابايي گفت.. آشپزی خونه خودمون باشه.. کلی خوشحال شدم.. ممنون داداشی.. میدونم تو هم همینو میخاستی.. دوستتتدارم..


..
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
..  
سلام داداشی.. دیروز نرفتم آسمان.. همینجوری به دلم افتاد نرم.. ب بابايي داشت آلو می خورد .. یکدفعه خورد به گلوش و ديگه نمی تونست نفس بکشه.. خیلی ترسیدم.. صبح که بیدار شدم بابايي گفت.. آشپزی خونه خودمون باشه.. کلی خوشحال شدم.. ممنون داداشی.. میدونم تو هم همینو میخاستی.. دوستتتدارم..


..
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
بابام  
بابايي من سال جدیدم رسید توی این همه سال... هرجور دردی رو کشیدم ودم نزدم چون تو رو داشتم بابايي من هرجور زمین خوردم وصدام در نیومد چون تو بودی کنارم هر حرف وتوهین وتهمتی رو شنیدم بازم سکوت ... چون تو رو داشتم تکیه گاهم بودی پناهم بودی همه زندگیم بودی الان که نیستی................. طاقت خودمم ندارم از دنیا بیزارم......پشتم به ی وجایی گرم نیست همیشه فکر ميکنم دارم میافتم بابايي من حالا که رفتی...حالا که تنهام از خدا اجازه بگیر وکمکم کن تنهام نزار...


بابام
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
دومین مروارید پسرم  
سلام محمدرضا جونم عشق مامان در تاریخ هشتم داد زمانی که محمدرضای گلم 14 ماه و 28 روزش بود متوجه شدیم که دومین مرواریدش هم جوونه زده ....... فهمیدم که واسه چی تو این دو هفته غذا نمیخوردی ولی خب خدا را شکر گذشت ایشالله بقیه دندونات هم به سلامتی در بیان عزیزم امروز احساس دلتنگی دارم آخه قراره بابايي فردا بره مأموریت اونم به مدت 3 هفته از همین الان خیلی احساس دلتنگی دارم ولی خب گل پسرم مواظب مامانش هست ولی خب دلم واسه بابايي تنگ میشه تو هم ب رفتی تو بغل


دومین مروارید پسرم
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
دلتنگتم بابایی  
سلام بابايي.نمیدونم ایاروزی میشه که تواین متن روبخونی؟؟؟ بابايي.... ب خوابتودیدم.ازنزدیک حست .بهم گفتی بابا تومثل ع ات نیستی.ع ات بهترازخودتن.منم همین حرف روتحویل تودادم.سفیدبودی...برع بچه های جنوب ارایش نکرده بودی وتنها تویه خونه قدیمی سرمیکردی...یه خونه قدیمی حیاط داربادرخت وتاب درختی...خواب خیلی قشنگی بود....اونقدربهم چسبید وقتی سرم رو روی پاهات گذاشتم وتو برام حرف میزدی...تا9صبح خو دم.دلم نمیخواست هیچوقت صبح بشه...بابايي...راحیلم..باباسعیدت


دلتنگتم بابایی
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
مسابقه قربانی آسمانی (خاطرا شهید عباس بابایی)  
با دریافت فایلی که در انتهای این متن قرار داده شده است و پرینت آن به صورت سه برگ a4 پشت و رو و تا صفحات از وسط و منگنه آنها دفترچه خاطراتی از شهید بزرگوار شهید بابايي با داستانهایی شیرین و آموزنده خواهید داشت که می تواند به عنوان متن مسابقه نیز در مدارس و مراکز فرهنگی مورد استفاده قرار گیرد. داستانها از کتاب پرواز تا بی نهایت و همچنین وبلاگ شهید بابايي به آدرس http shahidbabaei.persianblog.ir اقتباس شده است.دریافت فایل مسابقه قربانی آسمانی خاطرات شهید عباس


مسابقه قربانی آسمانی (خاطرا شهید عباس بابایی)
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
خونه، جاخالی نده که من دارم میام :))  
باورم نمیشه امتحانات بالا ه تموم شد یعنی کم کم داشتم فکر می این ترم ديگه قرار نیست تموم بشه از بعد عید تا حالا همه ش داریم امتحان میدیم، این آ ی ها ديگه مغزم هنگ کرده بود، دلم میخواست سرمو بکوبم تو صورت مراقبای امتحان که همه ش هم میومدن بالا سر من وایمیستادن وااااااااااای... فردا میرم خونه فکر ميکنم تا به خونه برسم یک سال طول میکشه از بعد عید ديگه خونه نرفتم، هنوز کلی کار دارم، باید تا صبح چمدون ببندم و خونه رو مرتب کنم امیدوارم همگی مث من امشب


خونه، جاخالی نده که من دارم میام :))
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
شهید عباس بابایی  
یه روز که خسته از محل کار به منزل برگشتم دیدم بچه ها دعواشون شده و صداشون تا دم در خونه میاد. با عصبانیت وارد خونه شدم تا از عباس گلایه کنم. دیدم داره میخونه. ش که تموم شد حس ازش گله که چرا شما خونه بودی و بچه ها اینقدر شلوغ می ؟ عباس هم با مظلومیت خاصی عذرخواهی کرد. بعد که آروم شدم فهمیدم چقدر تند باهاش حرف زدم. اصلا عباس مقصر نبود. میخوند، و بچه ها هم از این فرصت استفاده کرده بودن. فقط به این فکر می که چقدر بزرگوارانه باهام برخورد کرد. شهید عباس ب


شهید عباس بابایی
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
بلبل زبونی مانی  
ب بابايي خیلی خسته بود و حوصله بازی نداشت مانی هم که دست بردار نبود دائم میگفت بابايي گرگم به هوا بازی کنیم یا از بابايي می خواست که اجازه بده مانی رو کمرش سوار بشه بابايي با ناراحتی گفت خدایا کمرم درد می کنه گوشم وزوز می کنه حالم خوب نیست مانی با آرامش گفت خوب اگه اینجوریه برو منم که خودمو به خواب زده بودم یه آن از این حرف مانی خنده ام ترکید اصن من نمی دونم این حرفا رو از کجاش در میاره امروز صب هم دارم بیدارش می کنم می گه من حال ندارم خودت تنها


بلبل زبونی مانی
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
خونه حمیده..............  
گل مامان امروز و دیروز همش مهمون خالش بود دیروز و امروز مجبور بودم برم خونه خیاط و چون شما اونجا گریه می کردی گذاشتمت خونه حمیده و دخمل مامان یه کوچولو رو اذیت کرده و نمی خو ده می گه کلی شیرین بازی کر آوردی و هر کاری محراب می کرده تکرار می کردی و  خیلی بامزه دمر می خو دی و نقاشی می کشیدی دیروز از صبح شما رو گذاشتم خونه ی و ظهر وقتی اومدم دنب خواب بودی و دلم نیومد ببرمت با بابا رفتیم خونه و ناهار خوردیم برف میومد و هوا کلی سرد بود، بابايي من آورد پ


خونه حمیده..............
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
روزهای خوب ما  
چند روزی خوشبحالمان بود و روزگار به کام من و رزگلی ؛میهمانانی عزیزتر ازجان داشتیم و به بهانه ورودشان من و رز گل بهترین جای ممکن خونه بابايي رزگل خونه خودمون رو به اسم خونه بابايي می شناسه پذیرای عزیزانمون بودیم .آزاده جون و الیانای مثل ماه من به من و رزگل افتخار دادن و سرافرازمان شاید بشه به جرات گفت این چند روز از بهترین روزهایمان بود ، آزاده و الیانای من ی تولد کوچولو ديگه برای رزی گرفتن و خوشحالی دخترکمان را که عشق تولد و کیک تولد شدن  چند


روزهای خوب ما
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
خواب بابا  
بابايي...امروز اومدی به خوابم...بابايي دوست دارم.مثل خود ماه بودی.فرشته بودی بابايي.دوسم داشتی بابايي.نگام میکردی.کلا باهم بودیم.حرف زدیم.بابا....تو خواب گفتم بگو دوستت دارم .زود گفتی دوستت دارم....بابا دوست دارم.بابايي جونم دعام کن.بابايي جونم میدونم بهشتی هستی.بابايي دوسم داری.بابايي مراقب ما باش.مراقب مامان ومن و رض و کم و حس باش.بابايي ممنون که اوندی به خوابم فکر کنم برای اولین بار.ولی طولانی و خوب .گفتی دوسم داری.حواست کلا بمن بود .گریه می چو


خواب بابا
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
روایت ی از شهید بابایی  
روایت ی از شهید بابايي نوید شاهد معظم انقلاب درباره شهید بابايي می فرمایند بنا بود شهید بابايي این پایگاه را اداره کند. کار سختی بود. دل همه می لرزید؛ دل خود من هم که اصرار داشتم، می لرزید، که آیا می تواند؟ اما توانست.


روایت ی از شهید بابایی
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
نیمه شعبان  
کی از روزهایی که تو سال مامانی عاشقشه نیمه شعبانه اون روز بخصوص شب نیمه شعبان فقط می خوام بزنم بیرون رو قدم بزنم مردم رو ببینم و تو دلم با خوام خلوت کنم خدا رو شکر دو ساله جیگرم پسرکم کیارش جونم هم پیشمه .......... امسال هم مثل پارسال با بابايي رفتیم مطهری اسم خیابونشو نمی دونم ولی خیلی فضای اونجا رو دوست دارم شب خوبی بود چند تا ع هم ازت گرفتیم که هر وقت فرصت می زارم اینجا از این روزهای تو که بخوام بگم پسرک اینه که دهنمو صاف کردی اساسی .......ديگه موند


نیمه شعبان
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
2 تا مروارید دیگه  
سلام عشقم چشمت روشن بالا ه بابايي اومد و ما هم مژدگونی دو تا مروراید را به بابايي دادیم خیلی اذیت شدی حتی از اولین دندونت هم بیشتر اذیت شدی عشقم خیلی لاغر شدی ، آب شدی مامانی ، ایشالله که دوباره تپل مپل بشی عزیزم فردا هم اولین روز ماه رمضان ،‌ مامانی باید برم ديگه فعلا بای


2 تا مروارید دیگه
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
خدایا شکرت  
چند روزی هست بلیط ایرانمون رو بابايي واسم یده. امسال دوتایی تنها ایران میریم و بابايي هم بیچاره یک دوماهی رو اینجا تنها می مونه.  خیلی ذوق دارم که بعد از دوسالللللللل داریم برمی گردیم. درسته این دو سال واسمون عین برق و باد گذشت اما بازم ندیدن مامان جونینا و ها و ها سخته.  امیدوارم بهمون ایران کلی خوش بگذره و صحیح و سالم و بدون هیچ دردسری برسیم. درسته دلمون پیش بابايي و کلی از الان دلم واسش تنگ میشه اما خوب قسمت نبود تا این سفرو باهم باشیم. این ا


خدایا شکرت
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
عاشقان  
این شعر رو دقیقا شب بیستم ماه مبارک رمضان و شب قدر به ذهنم رسید و نوشتم و امیدوارم مقبول حضرت علی علیه‌السلام واقع شود و نظری هم به این حقیر پر از گناه کند   من از تبار غربت و تو از تبار عاشقان به دل هوای عشق تو، به سر هوای سالکان شوم به سوی تو روان، تو ای عاشقان سلام من به روی تو، تو ای مؤمنان به شوق روی ماه تو، تو ای کمال عاشقان سر و تنم شود فدا، تو ای مؤمنان مدح و ثناي تو زمن، تو ای بهار عارفان فدای خاک پای تو، همه زمین و آسمان به سوی من نظاره کن


عاشقان
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
امشب دلتنگتم....  
عزیزم سال نو مبارک....میدونم یه کم دیر شده اما خوب مامان مریض بود. شب سال تحویل بابايي سر کار بود و فقط منو تو خونه بودیم... برات دعاهای قشنگ ... برای سلامتیت، خوشبختیت، اینکه آدم خوبی باشی، اینکه شاد باشی، گریه و دعا ....بابايي امسال و سر کار موند که سال ديگه پیشمون باشه..بعدم که روز دوم عید تا 6 مصادف شد با تشکیل سیستم ایمنی بدن شما و ضعیف شدن من و سرماخوردگی. اینقدر سر اینکه سرما خوردم خودمو سرزنش که نگو.... گفتم الان تو رو هم ضعیف ميکنم نگو مریضی ما


امشب دلتنگتم....
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
چند خاطره از شهید بابایی  
حلالیت طلبیدن از خانواده آن شب، تیمسار از همدان با همسرش در مکه تماس گرفت. خانم بابايي \- که به شدت هیجان زده بود \- پرسید «عباس چه وقت می‏آیی ... من چشمم به در دوخته شده». او به آرامی گفت «خاطر جمع باشید که من عید قربان پیش شما خواهم بود». گفتگوی او با همسرش چند دقیقه‏ای ادامه داشت. در پایان، عباس، حلالیت طلبید و تماس قطع شد. لحظه‏ای نگذشته بود که ناگهان رنگ از رخسار خانم بابايي پرید و با ص لرزان با خود گفت «وای این چه حرفی بود که او گفت، برای چه ح


چند خاطره از شهید بابایی
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
داماد ...  
اون روز بحث سر خونه ساختن بود بعد گفتم رو اون زمینه که داریم یه خونه میسازیم سه واحدی همکف واسه مامان بابا ، طبقات یک تا سه هم واسه داداشا ... بعد بابا گفت پس خواهرتون چی ...؟ حالا حرف من : یعنی ماپول بدیم خونه بسازیم بعد پسر یه نفر ديگه بیاد بخوره ...؟ خوب بذار اون پسره که قراره داماد ما بشه با باباش برن خونه بسازن ، خونه بش بدیم که بعدا بخوره و تو دلشم بگه من که میخورم و گور بابای هر کی داده بم ... نگین دروغه که همه مون میدونیم واقعیته ...


داماد ...
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
ویلی وانکا  
یه مانتو دارم،فداش شم ديگه قابلیت بیرون پوشیدن رو نداره. عاغا،ما هم برداشتیم اینو تو خونه پوشیدیم. حالا واکنش های مامانم و بابام _این بچه ی ماست؟ \-خانوم این مخش عیب داره؟ حالا در تموم مدت هم من عین چی داشتم نیگا می . یعنی اصلا به جای اینکه به نبوغم آفرین بگنه ها هیچی ديگه آ م منم مثل ویلی وانکا خونه رو ترک ميکنم. بعد یه کارخونه ی گنده ی شکلات سازی میزنم. بعد از سال ها هم برمیگردم خونه. تازه با همین لباسم برمیگردم. بعله،از اتاق فرمان میگم گ ه نخور.


ویلی وانکا
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
قدم ن وا ن ن  
سلوووم راستی تو روز تفلدت هفت تا قدم راه رفتی خودت خعلییی ذوق میکردی منم که همش ذوق می و صدام بند اومده بود.... دوشنبه بیست و سوم هم رفتیم وا نت رو زدیم خدا روشکر قد و وزنت خوب بود واسه وا ن هم یه کوچولو گریه کردی... قلبونت برم تو ديگه اقا شدی مرددد شدی هزار ماشاله... عاشق بابايي هستی هرچیزی میبینی کنترل تی وی کنترل کولر گوشی خونه همه چی رو برمیداری میذاری رو گوشت و میگی بابااااا.... باباتم عاشقت میشه تا بابايي پیرهنشو میپوشه میری روبروش رو دو پا می


قدم ن وا ن ن
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
افسردگی  
سلام  فرشته زیبای من،چهار روز پیش اسباب کشی کردیم و اومدیم تو خونه خودمون . راستش خونه کوچیکیه و دوست دارم عوضش کنم ولی نه حالا وقتی تو بیایی و بزرگ شی ،اونوقت با تلاش زیاد و خواست خدا یه خونه بزرگ می بم ،فعلا مشکلم نبود توست و این راه سخت رسیدن به تو ،راستش بابايي هم اینقدر درگیر روزمرگیها شده که تو این راه اصلا کمکم نمیکنه ،هیچ نیست فقط گاه و بیگاه دوست و آشنا ،نگاهی به شکمم میندازن که نی نی نداری و من هم میگم نه و خودم رو بیخیال نشون میدم اما


افسردگی
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
12 تیر 93 مجموعه باغ فردوس  
سلام بابايي امروز 12 صبح مامان با نسرین و حدی هماهنگ ردند تا شب بریم مجموعه باغ فردوس  ... شب قبل از اذان راه افتادیم و حدود ساعت 9 همه جمع شدیم شام سفارش دادیم و کلی شما بچه ها با هم بازی کردین آرین بازی میکرد تو و سارینا هم میخندیدین بهتون حس خوش گذشت  همیشه خوشت باشد بابايي


12 تیر 93 مجموعه باغ فردوس
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
دوشنبه 1393/04/23  
 سلام عزیزم صبحت بخیر   ب ساعت 10 شب بود داشتم با بابايي میدیدم یه هو یه حسی بهم دست داد تو شگمم داشتی لقت میزدی برا اولین یار خیلی خوشحال شدم به بابايي نشون دادم یه حس عجیبی داشتم . مامان فدات بشه عزیزم. بابا هم خیلی ذوق کرد وقتی دید داری ت میخوری .


دوشنبه 1393/04/23
اطلاعات بیشتر ... درخواست حذف این مطلب
  
آخرین وبلاگهای به روز شده
وبلاگهای اتفاقی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
جهت حذف وبلاگهای با محتوای نا مناسب شما میتوانید بر روی گزینه "درخواست حذف" در همان صفحه وبلاگ کلیک نمائید
تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 24 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد.
All rights reserved. © WEBLOG24.CLICK 2017 Run in 0.945 seconds
RSS