ندیده بودم که کلاغ گردو بخورد. امروز دیدم. کلاغی نشسته بود روی شاخه درخت گردویی و با نوک آن را باز کرده بود و مشغول خوردن محتویات گردو بود. بعد هم که گردو از شاخه جدا شد آن را به منقار گرفت و رفت.

دیگر اینکه ی به نام idiocracy دیدم که شاید بشود "احمق سالاری" ترجمه اش کرد. کمدی خوبی بود. شرکتی آمده بود آب را با نوشابه ای سبز رنگ عوض کرده بود و همه مزرعه ها را خشکانده بود. مردم هم زیر بار نمی رفتند که نباید گیاهان را با نوشابه آب داد. و از این گونه مسائل که گفتنش به درازا می کشد.

زندگی خوب است. "زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد برود"