اخرین جستجو ها
نقاشی با موضوع کتاب رفتم بالا انار بود متن نمایشنامه طنز برای ۲۲بهمن شب بخیر آنِ او سامانه پ ندی s 300 با موفقیت آزمایش شد دختر خانوما بخونن بهتره جدیدترین شعارهای روی دیوارهای مدارس ابت تفنگ پی سی پی دانستنی بیوگرافی مهران مدیری جدیدترین تصاویر مهران مدیری آهنگ ای وای سحر آثار هنرمندان ایرانی نقاشان معاصر جست جو کنید نفخات الشرایح معادل ضرب المثل آنچیز که عیان است چه حاجت به بیان است به عربی فروش آب رادیاتور – شیشه شور – انواع روغن و گریس و محصولات سمن شیمی و و فرم تکمیل شده کارورزی رشته حسابداری بانکی رمان احساس خاموش برای خواندن خواندن رمان پناه اجباری بازی خیابانی گزارش جواد شبکه سایر جواد خیابانی بازی الجزایر شیوه گزارش گزارشگر بازی همین بازی جواد خیابانی، قربانی ویدیو دایری های وان دیرکشن در افاکتور متن رمان بچه های شیطون به اضافه یه دخی دیوونه دلایل استرس کودکان تریلر بازی far cry 4 ارایه شده توسط یوبی سافت پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید گذرگاه زمان کلاس های آموزش یوسی مس در مشهد قرآن چادر زینت زِینَتَهُنَّ إِلَّا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ وَلَا یُبْدِینَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا وَلَا یُبْدِینَ زِینَتَهُنّ حکایت بازنویسى کلاس هفتم بازتاب سعید طوسی در فضای مجازی لطیفه های المپیکی سری اول پیشوتان علمدار قاسمی پستهای ولتاژ پستها دارند معمولا فشار پستهای فشار قرار دارند انواع پستهای خطوط انتقال مورد انواع مورد انواع پستهای بطور کاملا مطمئن اسپری براق کننده داشبورد لاستیک یاددشت شماره 651 چپاول‌گران و غارت‌گران محترم محصولات جوراب های پیشگیری از خستگی و ضد واریس، جوراب دیابت و جوراب های درمان واریس ورنا گزارش تخصصی ارزشی معلمان راهنمایی متوسطه اول تصویر نویسی درس یک مهارت های نوشتاری هشتم ترجمه متون کتاب زبان reading through intractionاز اکبر میر حسینی پتوی رکورد آیا بلدرچین ماده روی تخمها میخوابد؟ شعار روز جهانی ایمنی وبهداشت حرفه ای در سال 2016 استرس در محیط کار یک چالش جمعی زودپز مارک زیمنس دنیا دیگه برع شده دانش آموزان کلاسم درسی توانستم دانش آموزان آموزان ضعیف ضعیف کلاسم درسی دانش وضعیت درسی چگونه توانستم وضعیت موضوع چگونه توانستم اقد چشمانت چشمانت دوست جزوه عایق ها فشارقوی پیشرفته اردکان کویر منبع فرهنگ دانشکده پیام تاریخ اردکان منبع کتاب کتاب تاریخ مورد توسعه کتاب تاریخ اردکان توسعه اقتصادیو فرهنگی مورد توسع میراث فرهنگی وتب تباهی گی در لاین کتاب کتابخوانی عرصه خانه تقویت تجلیل عرصه کتاب خانه بدون تغذیه دارد فعالان عرصه همایش تجلیل فرید باقری کیست؟ حلالم کن پیشواز همراه اول چگونه درصد را بدست اوریم تولید فایده باعث ترکیب میکروب اشاره بارش باران قرآن کریم بیرون داره بارون میاد بیا بامن قدم بزن اسامی مربیان جودو استان فارسی کار در منزل دوخت لباس یکبار مصرف بیمارستانی اصفهان صحنه ای باور ن ی در ایران ﺷﯿﺸﻪ امتحان جک کاندوم الکترونیکی تجارت الکترونیک داده مبادله طریق الکترونیکی داده مبادله الکترونیکی تجارت الکترونیک تجارت الکترونیکی تجات الکترونیک استقلال پیکان رحمتی مهدی پیکان پیوست فوتبال پیکان مهدی رحمتی نکات مهم مدنی نظم کنونی گیاه گیاهی تنظیم مواد هورمون مواد تنظیم تنظیم کننده مقاله هورمون گیاه ساخته هورمونهای گیاهی مواد تنظیم کننده مواد تنظیم کنندة مقال کیلوولت ترانسفورماتور ترانس ولتاژ آزمایش واحد 1000 کیلوولت ترانسفورماتور 1000 ترانس تکفاز مقاله کامل م لت آمپر کامل درباره ترانسفورماتو کار در کارخانه شیفت شب در تبریز شاهین خانواده ایشان بسیار دوستان بودند شاهین عزیز خانواده محترمشان محترم ایشان خانواده محترم خانواده محترم ایشان تسهیلات بازنشستگان میلیاردریال سازمان اجتماعی بزودی آغازمی‌شود تامین اجتماعی سازمان تامین سازمان تامین اجتماعی نمونه متن معرفی خود به زبان انگلیسی رضای دوست بدست آر و دیگران بگذار داخلی زانو تغییر زانو با استقاده از واژه های زیر یک بند زبان فارسی خود بنویسید بزرگی عظمت شکوه شو کت سر بلندی اعتبار این‌ است‌ پرورش کارآفرینی‌ اقتصادی‌ برای‌ پرورش شترمرغ فردی‌ است‌ آفرینی پرورش کارآفرین‌ فردی‌ طیور پرورش طیور پرورش شترمرغ نمونه قرارداد پیش فروش قطعی مسکن با شرکت عمران پرند و پیمانکار معبدی بابزرگترین بنای چوبی جهان لهترین تراش دامله برنامه طلایاب که به روی موبایل نصب شود متنی درموردصدای زنبور لفاظی‌های واهی تازه عربستان در سازمان ملل علیه ایران جویای کار هستید سایت کاری پرند رباط کریم martyrdom of hazrat fatema zahra sa مسائل استفاده نرم‌افزار abaqus تحلیل می‌کند معادلات حاکم تحلیل می‌کند دستگاه معادلات انتقال حرارت محصول اصلی لینگ کانال تلگرام گرد سامانه سجادبرای مشاهده ای نمرات حاج توکل لطفی درکرج چه کاره هست توسعه انسانی جهان مورد صورت توسعه انسانی تحقیق توسعه نیروی انسانی توسعه نیروی مشاهده نمود توسعه نیروی انسانی تحقیق توسعه انسانی تح پروسه قابل سیستم اتفاق کامل درباره پروسه کامل درباره پروسه سیستم مقاله کامل پروسه کامل درباره پروسه درباره پروسه سیستم پروسه سیستم بازنویسی حکایت هشتم صفحه ی with processing quotient brain processing rate intelligence quotient practical intelligence practical intelligence quotient انجمن حمایت از بیماران اوتیسم الکترونیک الکترونیکی استفاده نظامی هسته‌ای شیمیایی رشته الکترونیک تجهیزات الکترونیکی سلاحهای هسته‌ای جنگهای آینده تحقیق رشته مدونة میساء أحمد گندم زاگرس کارنامه نتایج کنکور نقشه کشی معماری حجاب کشور ورامین مظلوم واقع سالروز کشور مظلوم قانون موقت جسمانی حریف لینک آمادگی بازی درباره بدمینتون آمادگی جسمانی تمرینات جسمانی تحقیق درباره تحقیق درباره بدمینتون اموزش تصویری نرم افزار لینگو معدلم خوبه خاطر اینه مذهبی نگرش تقلب دانشجویان بررسی تحقیق نگرش مذهبی تقلب دانشجویان دانشجویان کارکرد اجتماعی آزاد تقلب دانشجویان سایت تکواندوخوزستان ساختمان ظاهری و داخلی ساقه ی په ای جسمانی حریف لینک آمادگی پینگ درباره بدمینتون آمادگی جسمانی تمرینات جسمانی تحقیق درباره تحقیق درباره بدمینتون تغذیه پهلوانان قدیم


دستم را بگیر، پایم را رها کن

برگی نو از دفتری کهنه( زیبایی های بیرونی و درونی )

   عملیات زیبا سازی تن و بدن  ما، در ژن ها شکل می گیرد و با چشم ِ سر قابل دیدن است. اما زیبایی های درونی  با چشم ِ دل قابل رویتند! و البته با گفتگو و هم نشینی و و نشر، کشف و شناسایی می شوند!

   از وجه تمایز زیبایی های درونی و بیرونی این است که:
زیبایی های بیرونی (تن و بدن) ، با یک نگاه و به زودی شناسایی شده و در عین حال به سرعت نیز زائل می شوند
این در حالی است که زیبایی های درونی با گذر زمان مورد شناسایی قرار می گیرند و به همان نسبت نیز نه تنها زود زائل نمی شوند، بلکه در طول زمان به آنها پی برده می شود و زوال پذیر نیستند


این تعبیر : " دوست قدیمی اش خوب است" ، ریشه در همین جریان دارد!

 

برگی نو از دفتری کهنه( زیبایی های بیرونی و درونی )

   عملیات زیبا سازی تن و بدن  ما، در ژن ها شکل می گیرد و با چشم ِ سر قابل دیدن است. اما زیبایی های درونی  با چشم ِ دل قابل رویتند! و البته با گفتگو و هم نشینی و و نشر، کشف و شناسایی می شوند!

   از وجه تمایز زیبایی های درونی و بیرونی این است که:
زیبایی های بیرونی (تن و بدن) ، با یک نگاه و به زودی شناسایی شده و در عین حال به سرعت نیز زائل می شوند
این در حالی است که زیبایی های درونی با گذر زمان مورد شناسایی قرار می گیرند و به همان نسبت نیز نه تنها زود زائل نمی شوند، بلکه در طول زمان به آنها پی برده می شود و زوال پذیر نیستند


این تعبیر : " دوست قدیمی اش خوب است" ، ریشه در همین جریان دارد!

 

( قوچ هاى کوهی )
 

   قدرت مطلق

   احساس ِ دلتنگی

   می آورد.

 

   حالا می فهمم

   نهنگ ها

   چرا خود کشی می کنند!

   و امپریالیسم

   چرا

   ماشین هایش گنده است و یُقُر

   و مثل  

   پر مصرف!

   ...

   چرا

   مصرفِ  قوچ هاى کوهی

   مثلِ ماشین هاى ژاپنی

   پایین است؟!

 

   ما با آثارِ تمدن

   بیگانه ایم

 

   مادرم هنوز

   به تا ی

   تاسگی

   می گوید

   به لیسانس

   نیسناس ..

 

  ما  قوچ هاى کوهی را دوست می داریم





                         ٢ ساعت  مانده  تا صبح روز  پنجشنبه
                         نوزدهم تیرماه هزاروسیصد و نود و سه
                         یه شهریار

 

( قوچ هاى کوهی )
 

   قدرت مطلق

   احساس ِ دلتنگی

   می آورد.

 

   حالا می فهمم

   نهنگ ها

   چرا خود کشی می کنند!

   و امپریالیسم

   چرا

   ماشین هایش گنده است و یُقُر

   و مثل  

   پر مصرف!

   ...

   چرا

   مصرفِ  قوچ هاى کوهی

   مثلِ ماشین هاى ژاپنی

   پایین است؟!

 

   ما با آثارِ تمدن

   بیگانه ایم

 

   مادرم هنوز

   به تا ی

   تاسگی

   می گوید

   به لیسانس

   نیسناس ..

 

  ما  قوچ هاى کوهی را دوست می داریم





                         ٢ ساعت  مانده  تا صبح روز  پنجشنبه
                         نوزدهم تیرماه هزاروسیصد و نود و سه
                         یه شهریار

 

دنیای اموج یک خانواده اند

 

   امواج یک خانواده اند و خارج از جو و اتمسفر ماهیت ندارند. از خارج از جو که نگاه کنیم، زمین به صورت نقطه ای تاریک است با لکه هایی نورانی. و همانطور که رنگ ها نامحدودند، امواج هم نامحدودند؛ و می شود انها را متراکم کرد، متلاشی کرد و به آینده هم برد.

   نور به تنهایی وجود ندارد مگر به سطح جامدی بخورد.

   روابط اگر همگن باشد، کریستالی می شود و شفاف. شفافیت کریستال هم از این رهگذر است که مولکول ها می گردند تا با مولکول های همگن رابطه برقرار کرده .. و همدیگر را پیدا می کنند.

   به چگونگی بوجود آمدن نبات هم که از جوشاندن شکر درست می شود ، نگاه که ، با آویزان تعدادی نخ، آن ح کریستالی ایجاد می شود. حالا هرچه روابط بین مولکولی قشنگ باشد و هر مولکولی بگردد مولکول مورد نظر خود را پیدا کند، این اجماع و روابط شفاف تر می شود و شکننده نمی شود.

  وقتی شما در یک لیوان بلوری کمی آب جوش می ریزید و لیوان زود از وسط سوا شده و می شکند، بیانگر این است که این شکنندگی از روابط ناهمگن مولکول های آن لیوان است و نتوانسته اند به درستی همدیگر را پیدا کنند و روابط خوبی با هم پیدا کنند. همان کبوتر با کبوتر باز با باز، مصداق پیدا نکرده است و سرد و گرم شدن لیوان ِ شیشه ای باعث شکنندگی آن شده است.  

   بله گاهی روابطِ کریستالی علیرغم شفافیتشان، متاسفانه شکننده هستند! حالا زمانی که بلور و شیشه را از کوره در بیاورند، رفته رفته خنک کنند ...... ،  کمتر آن اتفاق می افتد. شاید بشود گفت مصداقی است برای آن فوت کوزه گر ها !!!!!!!

 

   ما اصلن نیازی به دوزخ!!! نداریم. ناچاریم که به بچه می گوییم دست به سماور نزن جیز است و اگر دست بزنی، پوستت قلفتی می کند! اساسن جوامع سنتی به اله های اعتقادی، وحشت، دانش و دیگر الهه ها متوسل می شوند..

    ی که در وضعیتی فراتر از مولاناست هرگز ایشان را مدح نمی کند. قدر مسلم است هر امپراتوری آ به خاک برمی گردد. اگر یک زندانی را تماشا کنیم، می خوابد؛ با قدم کوتاه محوطه زندان را اهسته دور می زند تا خسته شود و بیفتد. طبیعت بدن این است: نیروی تن را هر ی پرورش دهد، اعتبار اش کم می شود!

   جوان در گفتگوی کهنسال به او می گوید: پیر و فرتوت شده ای؛ پیر هم در پاسخ می گوید: تو تجربه نداری! پس معنی اش این است که برای ب تجربه عمر را هزینه کرده و پشت هر لذتی، ذلتی و برع پشت هر ذلتی، لذتی هست.

   انسان ها به پدیده ها صفت می دهند. در شب عروسی ِ فردی بارندگی می شود، می گوید اه این هم از عروسیمان! در همان لحظه کشاورزی دارد از خدا تشکر می کند که از رهگذر این باران محصولش صد چندان می شود؛ این در حالی است که اگر داماد با این نگاه : چه حالی میده تا حالا شبی را به این با شکوهی ندیدم، شام زیر باران چه صفایی دارد و هرگز نباید نفرت ورزید؛ پس باران خیر و شر نیست.

 

    موجوداتِ هوشمند حسب نیازهایشان به پدیده ها صفت می دهند. هیچ نوع تناسخ مطلق نداریم ..

 

زمانی فرهیختگی ذهنی و ثروتی رخ می دهد که فرد از این ح های چهار گانه عبور کرده باشد:

خبر /   نظر  /   احساس  /   فلسفه 

              با عبور از این مراحل است که فرد به سکوت می رسد..

 و مثلن دیگر نمی گوید: این خانه را معامله می کنم، چون مالکش جهود است و گبر است و فلان است و بهمان است..

   چین که الان به این رشد اقتصادی رسیده است کاری ندارد که کی دینش چیست و مذهبش چیست.. موس موس می کند و پول را بو می کشد. هر جا که باشد و پیش هر که باشد ..

   وقتی که درهای تردد اطلاعاتی، در ذهن باز می شود، نیروی جذب در ذهن مقتدر می شود. پس باید خوب شنید

   این است که به فردی می گویند در فلان جا این معامله ۲۰ ملیون درآمد دارد ، اما فرد در ِ بنگاهش را می بندد و به جایی برای شب نشینی می رود و حالش را می برد !!!

 

وقتی فرد هارمونی پیدا می کند و بالانس است، رشد می کند

درختچه ها رشد می کنند و درختی قدر می شوند

 

دنیای اموج یک خانواده اند

 

   امواج یک خانواده اند و خارج از جو و اتمسفر ماهیت ندارند. از خارج از جو که نگاه کنیم، زمین به صورت نقطه ای تاریک است با لکه هایی نورانی. و همانطور که رنگ ها نامحدودند، امواج هم نامحدودند؛ و می شود انها را متراکم کرد، متلاشی کرد و به آینده هم برد.

   نور به تنهایی وجود ندارد مگر به سطح جامدی بخورد.

   روابط اگر همگن باشد، کریستالی می شود و شفاف. شفافیت کریستال هم از این رهگذر است که مولکول ها می گردند تا با مولکول های همگن رابطه برقرار کرده .. و همدیگر را پیدا می کنند.

   به چگونگی بوجود آمدن نبات هم که از جوشاندن شکر درست می شود ، نگاه که ، با آویزان تعدادی نخ، آن ح کریستالی ایجاد می شود. حالا هرچه روابط بین مولکولی قشنگ باشد و هر مولکولی بگردد مولکول مورد نظر خود را پیدا کند، این اجماع و روابط شفاف تر می شود و شکننده نمی شود.

  وقتی شما در یک لیوان بلوری کمی آب جوش می ریزید و لیوان زود از وسط سوا شده و می شکند، بیانگر این است که این شکنندگی از روابط ناهمگن مولکول های آن لیوان است و نتوانسته اند به درستی همدیگر را پیدا کنند و روابط خوبی با هم پیدا کنند. همان کبوتر با کبوتر باز با باز، مصداق پیدا نکرده است و سرد و گرم شدن لیوان ِ شیشه ای باعث شکنندگی آن شده است.  

   بله گاهی روابطِ کریستالی علیرغم شفافیتشان، متاسفانه شکننده هستند! حالا زمانی که بلور و شیشه را از کوره در بیاورند، رفته رفته خنک کنند ...... ،  کمتر آن اتفاق می افتد. شاید بشود گفت مصداقی است برای آن فوت کوزه گر ها !!!!!!!

 

   ما اصلن نیازی به دوزخ!!! نداریم. ناچاریم که به بچه می گوییم دست به سماور نزن جیز است و اگر دست بزنی، پوستت قلفتی می کند! اساسن جوامع سنتی به اله های اعتقادی، وحشت، دانش و دیگر الهه ها متوسل می شوند..

    ی که در وضعیتی فراتر از مولاناست هرگز ایشان را مدح نمی کند. قدر مسلم است هر امپراتوری آ به خاک برمی گردد. اگر یک زندانی را تماشا کنیم، می خوابد؛ با قدم کوتاه محوطه زندان را اهسته دور می زند تا خسته شود و بیفتد. طبیعت بدن این است: نیروی تن را هر ی پرورش دهد، اعتبار اش کم می شود!

   جوان در گفتگوی کهنسال به او می گوید: پیر و فرتوت شده ای؛ پیر هم در پاسخ می گوید: تو تجربه نداری! پس معنی اش این است که برای ب تجربه عمر را هزینه کرده و پشت هر لذتی، ذلتی و برع پشت هر ذلتی، لذتی هست.

   انسان ها به پدیده ها صفت می دهند. در شب عروسی ِ فردی بارندگی می شود، می گوید اه این هم از عروسیمان! در همان لحظه کشاورزی دارد از خدا تشکر می کند که از رهگذر این باران محصولش صد چندان می شود؛ این در حالی است که اگر داماد با این نگاه : چه حالی میده تا حالا شبی را به این با شکوهی ندیدم، شام زیر باران چه صفایی دارد و هرگز نباید نفرت ورزید؛ پس باران خیر و شر نیست.

 

    موجوداتِ هوشمند حسب نیازهایشان به پدیده ها صفت می دهند. هیچ نوع تناسخ مطلق نداریم ..

 

زمانی فرهیختگی ذهنی و ثروتی رخ می دهد که فرد از این ح های چهار گانه عبور کرده باشد:

خبر /   نظر  /   احساس  /   فلسفه 

              با عبور از این مراحل است که فرد به سکوت می رسد..

 و مثلن دیگر نمی گوید: این خانه را معامله می کنم، چون مالکش جهود است و گبر است و فلان است و بهمان است..

   چین که الان به این رشد اقتصادی رسیده است کاری ندارد که کی دینش چیست و مذهبش چیست.. موس موس می کند و پول را بو می کشد. هر جا که باشد و پیش هر که باشد ..

   وقتی که درهای تردد اطلاعاتی، در ذهن باز می شود، نیروی جذب در ذهن مقتدر می شود. پس باید خوب شنید

   این است که به فردی می گویند در فلان جا این معامله ۲۰ ملیون درآمد دارد ، اما فرد در ِ بنگاهش را می بندد و به جایی برای شب نشینی می رود و حالش را می برد !!!

 

وقتی فرد هارمونی پیدا می کند و بالانس است، رشد می کند

درختچه ها رشد می کنند و درختی قدر می شوند

 

راز تکامل (قسمت اول )
 

   راز تکامل این است که ذرات می خواهند به برسند. هم در یک کلام یعنی قدرت!

وقتی یک موجود تک سلولی در آب معلق است، با نوسانات آب بالا و پایین می شود. این موجود تک سلولی آرزو دارد به جای بزرگتری مهاجرت کند تا با پیوستن به جامعه بزرگتر جزوی از آن جامعه یِ تن و کبیرتر شود  و به جوامع ۲ سلولی ۳ سلولی و چهار سلولی  ملحق گردد و مثلن ستاره دریایی شود ، چون قدرت باله دارد و می تواند حرکت کند..

آن الکترون یا آن اتم یا آن عنصر در هر طبقه ای که بخواهد حرفش را بزند، می پذیرد که مثلن برود جزوی از عضله ستاره دریایی بشود! یا آن کانی و یا عنصر هم برود در شبکه بینایی ستاره دریایی و خدمت  د! با این خدمات، جامعه ای به نام تن ِ متحرک بوجود می آید. تنی که صاحب قدرت جابه جایی می شود

.. در هر طبقه ای که دوست دارد قرار می گیرد و در آنجا حرفش را می زند. یا جزوی از عضله ستاره دریایی شود و یا عنصری از شبکه بینایی ِ او و یا ...

 وقتی کرم می تواند حرکت کند، قدرت جابه جایی بسیار ضعیفی دارد و قوه لامسه و لاغیر.. اما آرزو می کند جزوی از پیکره برتری باشد که قوه بویایی هم داشته باشد و طی مراتبی  برود و به مرحله پرواز برسد. همان چیزی که ما به طور سمبلیک به مظهر پرواز، کبوترمی گوییم.  یعنی آبزی دوست دارد بپرد بالا تا ببیند آنجا چه خبر است و دوست دارد به مرحله ای از آبزیان آبششدار برسد که عملن آبزی هستند، اما توانسته اند مقدمات مهاجرت را فراهم کنند! ..

  

راز تکامل (قسمت اول )
 

   راز تکامل این است که ذرات می خواهند به برسند. هم در یک کلام یعنی قدرت!

وقتی یک موجود تک سلولی در آب معلق است، با نوسانات آب بالا و پایین می شود. این موجود تک سلولی آرزو دارد به جای بزرگتری مهاجرت کند تا با پیوستن به جامعه بزرگتر جزوی از آن جامعه یِ تن و کبیرتر شود  و به جوامع ۲ سلولی ۳ سلولی و چهار سلولی  ملحق گردد و مثلن ستاره دریایی شود ، چون قدرت باله دارد و می تواند حرکت کند..

آن الکترون یا آن اتم یا آن عنصر در هر طبقه ای که بخواهد حرفش را بزند، می پذیرد که مثلن برود جزوی از عضله ستاره دریایی بشود! یا آن کانی و یا عنصر هم برود در شبکه بینایی ستاره دریایی و خدمت  د! با این خدمات، جامعه ای به نام تن ِ متحرک بوجود می آید. تنی که صاحب قدرت جابه جایی می شود

.. در هر طبقه ای که دوست دارد قرار می گیرد و در آنجا حرفش را می زند. یا جزوی از عضله ستاره دریایی شود و یا عنصری از شبکه بینایی ِ او و یا ...

 وقتی کرم می تواند حرکت کند، قدرت جابه جایی بسیار ضعیفی دارد و قوه لامسه و لاغیر.. اما آرزو می کند جزوی از پیکره برتری باشد که قوه بویایی هم داشته باشد و طی مراتبی  برود و به مرحله پرواز برسد. همان چیزی که ما به طور سمبلیک به مظهر پرواز، کبوترمی گوییم.  یعنی آبزی دوست دارد بپرد بالا تا ببیند آنجا چه خبر است و دوست دارد به مرحله ای از آبزیان آبششدار برسد که عملن آبزی هستند، اما توانسته اند مقدمات مهاجرت را فراهم کنند! ..

  

رمان: "بازگشت ِ دایناسورها" قسمت اول
 

   از در که وارد شدم، مرغ مینا، تویِ قفس، قشقرقی راه انداخت که نگو و نپرس و این جمله همیشگیش رو تکرار کرد:

- مگر خودش بخواد ...  مگر خودش بخواد!

   عجب دنیایِ عجیبیه! تا می جنبی، می گه پول توش هست! نه بابا، مرغ مینا را نمی گم،
زنم رو می گم. دیروزاومدم  یه کلوم بهش گفتم:

- چند روزی نیستم. می خوام برم سفر!

   شما که نمی دونید چه قشقرقی راه انداخت؟! کلی جر و بحث داشتیم.. :

- قراره برم سفر، یه حال و هوایی عوض کنم؛ نگفتم که می خوام  برم تجارت؟

   بعد با ح انی که برای دفاع از حق و حقوق خودشون از کوره در میرن، گفتم :

- بابا مگه عصر دایناسورهاست؟ - از دو ساعت مونده به صبح میرم سرکار، با هزار جور آدم سروکله می زنم، شب که مثلن میام خونه، ن تی آرامش بگیرم، زود سفره رو می ندازی و جمع کرده - نکرده، خاموشی میزنی !  تازه اگه تلویزیون از این سریالایِ ترکی نداشته باشه .. و
اگه داشته باشه که دیگه هیچ، منِ بیچاره باید صدایِ تلویزیونو تحمل کنم. اونم چه ص !؟
یه دیالوگ درست و  حس هم که  تو این سریالا نیست که !  اگرم سریال نباشه که بدتر ، مثل اجل ِ معلق بالا سرمون حاضری که کلید برقو بزنی ..

   به اینجا که رسیدم زنم نه تنها سگرمه هاشو، بلکه فتیله صداشو م بالا کشید و خیلی حق به جانب گفت :

- سر ماه که میشه، منِ بیچاره باید حرص ِ قبض آب و برقو بخورم! نصیب جونت نشه مث مردایِ عالم، بدون ِ این که من بگم میری و قبضارو واریز  می کنی؟ .. 

   بعد تازه به صرافتِ یارانه افتاد و انگار که مچ گیری کرده باشه :

- تازه معلوم نیست پول یارانه ها رو چکار می کنی؟  زنِ داداشت می گفت: "داداشت یارانه ها که واریز میشن، اول کاری که می کنه، حقّ ِ هرکدوم از بچه هارو بهشون میده"..

هنوز جمله زنم تموم نشده بود که پ تو حرفش:

- خب اینم از درس مهمونیِ شب افطاری که از زن داداشم گرفتی! تا من باشم، دیگه شمارو مهمونی نبرم!  یا این که مم بعد می شنوین و همونجا چالش می کنین.. واسه همینه که نه دوس دارم جایی بریم، نه دوس دارم ی بیاد خونمون ..!

- نه تا حالا خیلی جاها بردیمون؟ سال به سال چطور بشه یا ما یه شب بریم خونه داداشت اینا، یا اونا یه شب بیان اینجا .. تازه دو سالی هست از داداشم یه خبر ندارم.. تا میام بگم یه سر بریم بهشون بزنیم، یه بهونه داری.. یا حوصله شو نداری یا جیبات خالین ..

   بعد به ح فاتحانه ای ادامه داد:

- چطور واسه سیگار و شارژ گوشیت هیچ وقت پول کم نمیاری؟ ولی خدا نکنه ما یه چیزی ازت بخوایم ، یک هفته س که طفلکی " مهسا" می خواد اسم بنویسه واسه کلاس نقاشی.. هی می گم امروز، فردا ؛ هنوزم که هنوزه اون روز نیومده ..

   تبسم تلخی و رو به زنم :

- زن ! والله بالله ، به پیر به پیغمبر، شوخی . آخه حالا چه وخته سفره؟ من پول تو جیبم نیست تا سر ِ کوچه هم برم ، چه برسه واسه سفر!؟

   تازه جمله م تموم شده بود که مهسا دخترم از تو اطاق اومد بیرون. یه برگ کاغذو به سمتم دراز کرد پرسید:

- ببین بابا قشنگ کشیدم؟

   با تعجب و مشتاقانه، کاغذ نقاشی رو از دستش گرفتم :

- مگه کلاس نقاشی ثبت نام کردی؟

   زنم با نگاه سرزنش براندازم کرد و تو حرفمون پرید:

- کلاس میره؟ پس چی ؟! نه این که تا گفتم زودی شهریه شو دادی؟ البته که کلاس میره و تا اومد جمله دیگری رو از سر بگیره ، مهسا دخترم پرید تو حرفش:

- بابا هیچ وخت این حرفتون یادم نمیره..

   از اینکه مهسا به موقع منو از دست سرزنش های زنم داشت خلاص می کرد خوشحال شدم و با اشتیاق پرسیدم:

- کدوم حرف عزیز دلم؟

   مهسا چشمهایش را ریز کرد:

- اون روزی، پشت تلفن، داشتین به یکی از شاگرداتون می گفتین : "یه شاعرِ خوب شاعریه که کمتر شعر بخونه و هرگز شاگردی نکرده باشه" ؟ می گفتین: " ای واقعی تو عمرشون اصلن شاگردی ن

و قصد داشت به حرف هاش ادامه بده که زنم همونطور که داشت کنترل تلویزیون رو بر می داشت، نیشخندی زد و رو به من کرد:

- راس راسی اینا حرفه که نشون بچه هایِ مردم میدی؟! آشپزی تنها رم  میشه بدون یه بزرگتر یاد گرفت، که بشه بدون شاعر شد؟!

   مهسا دوباره به کمکم آمد:

- نگفتین بابا نقاشیم قشنگه؟

   کاغذ نقاشی مهسارو که تا اون موقع عاطل و باطل تو دستم مونده بود، مشتاقانه برانداز :

- آفرین دختر گلم! هیشکی جز تو نمی تونه این نقاشی رو به این قشنگی بکشه ! چقدر قشنگه!

زنم رو کاناپه می نشست تا تلویزیون تماشا کنه، بدون این که به سمت ما نگاهی کنه با استهزا:

- معلومه دیگه ! اینو نگی، چی بگی؟ امروز دیگه نمی دونم جواب زهرا خانومو چی باید بدم!؟ چند روزه هی می پرسه پس مهساتون چرا نمیره کلاس نقاشی؟ دخترشونو کلاس نقاشی که هیچ،
 کلاس  کامپیوتر هم نوشتنش ..

مهسا دخترم بی توجه به تموم این حرف هایی که بین من و زنم رد و بدل شده بود، رو به من کرد:

- آره بابا! یادمه به شاگردتون می گفتین : " فقیر یه که هرچی میبینه، دلش می خواد و غن یه که داشته هاشو جانشینه نداشته هاش می کنه"

   اینجا بود که برای چند لحظه سکوت تو فضای خونه چنبره زد و زنم بعد از چند لحظه، با ح فیلسوفانه ای :

- منم یادمه یه روزم به یکی از شاگرداتون می گفتین: "بیرون از انسان چیزی وجود نداره" ..

   با شنیدن این جمله که زن از من نقل قول می کرد، حیرت زده فکری به سرم زد: " هیچ را نمی توان تغییر داد!"

   مرغ مینا که تا آن موقع گوشه قفس بی حرکت و ت بود مثل اینکه صدای افکارمو شنیده باشه، توی قفس بال بالی کرد و جمله همیشگی اش را تکرار کرد:

- مگر خودش بخواد .. - مگر خودش بخواد ..

 

   اول صبح تا از خواب بیدارشدم، اومدم سمت روشویی. مرغ مینا یک ریز این جمله رو تکرار می کرد:

- مگه عصر دایناسورهاست؟ - مگه عصر دایناسورهاست؟

   تا صورتم را می شستم، مهسا از خواب بیدار شده بود. با حجب وحیای خاصِ خودش رو به من کرد و گفت :

- بابا امروز بریم سمت خونه آبجی اینا؟   - دلم واسه " سها و زهرا " تنگ شده.  یک ماهی هست ندیدیمشون.

   زنم از تو اطاق وارد هال شد، زیر لب کرد:

- الهی قربون "سها و زهرا" م بشم! .. - آره! امروز حتمن می ریم سمتشون.. - منم دلم واسه دخترام خیلی تنگ شده..

    بعد رو به من:

- یادت باشه قبل از رفتن، آب و دون مینا رو هم عوض کنیم.. 

   مهسا:

- خب مینارو هم با خودمون ببریم!  - مگه مینا دل نداره؟  حتمن اونم دلش واسه سها و زهرا تنگ شده ..

   بعد رفت سمتِ قفس مینا:

- مگه نه مینا جون؟

   تو همین لحظه مرغ مینا شیطنتش گل کرد و چند بار تکرار کرد:

- مگه عصر دایناسورهاست؟ .. - مگه عصر دایناسورهاست؟

   با شنیدن صدای مینا، مهسا اشتیاقش بیشتر شد و همون طورکه سریع به سمت من برمی گشت، با ولع خاصی پرسید:

- بابا راستی مگه عصر دایناسورها چه جوری بوده؟ - ها چه جوری بوده؟

    زنم همون طورکه داشت سفره صبحانه رو پهن می کرد، با ح اعتراض آمیزی رو به مهسا:

- این اول صبحی دیگه حرف نبود بزنید؟

   مرغ مینا مثل این که باز شیطنتش بیشتر گل کرده باشه و بخواد سر به سر زنم بذاره :

- مگه عصر دایناسورهاست؟

    به سمت قفس مینا رفتم، ظرف آب و دونش رو پر و در همون حال رو به مهسا:

- تا مامان صبحونه رو آماده می کنه، برات از عصر دایناسورها می گم..   - دایناسورها زمونِ خودشون قدرت مطلق رویِ زمین بودن. حتا شیرا و پلنگا هم نمی تونستن بهشون زور بگن. مگر یه وختی از پشت سر بهشون حمله ور می شدن و اونام به خاطر جثه قویشون، قادر به دفاع از خودشون نبودن. که این اتفاق هم باعث شد، طبیعت دست به کار شه ..

هنوز جمله م تموم نشده بود که زنم ما رو سر سفره دعوت کرد :

- تا دیر نشده صبحونه رو بخوریم و بریم که یه سر به بچه هام بزنیم.. - دلم واسشون یه ذره شده ..

   دخترم مهسا مشتاقانه :

- آره مامان! منم دلم واسه سها و زهرا خیلی تنگ شده. 

   بعد رو به من :

- بابا عصر دایناسورها رو،  تو راه برام تعریف کن ..

   اون وخت، سمت گوشی تلفن رفت و با منزل دامادمون تماس گرفت و ...

   صبحونه رو که خوردیم آماده شدیم تا بریم خونه دامادمون..   

( البته اینجا یه نکته ای هست که لازمه بگم. و اون اینه که هیچ وخت تا با خودم هماهنگ نبوده ام، هیچ کاری نکرده و نمی کنم. و بعد از این که با خودم هماهنگ شده ام، اگه بقیه هم باهام هماهنگ نبودن، حتا یه نفر از جمعمون،  اصلن و ابدن، تن به کاری نداده ام. و مخصوصن اگر بحث سفر بوده. تو مسافرت اگه همه با هم هماهنگ نباشن، سفر، سفر ِ خوبی نمیشه و چنین سفرهایی ممکنه با یک سانحه رانندگی همراه بشه و نهایتن از اون سفر، خاطره خوشی تو ذهن ها باقی نمی مونه.)

   خلاصه آماده شدیم بریم مارلیک! مارلیک یکی از شهرک های ا ی شهریاره. وبین ملارد و سراسیاب واقع شده.  مهسا در حالی که قفس مینا در دستش بود، در ِ جلو ماشین را باز کرد و رو به مینا :

- تو و بابا جلو بشینین، من و مامان هم عقب!

    تو دلم گفتم : "جون میده مینا جملشو حالا تکرار کنه ها "!  .. که منو تو خماری گذاشت و هیچ نگفت. قبل از این که استارت  رو بزنم، فرمون ماشینو بوس و جمله همیشگیمو تکرار :

- ممنونم ماشین عزیز که مارو می خوای جاهای خوب ببری!

    زنم وقتی نگاهم کرد و از خودش واکنش نشون داد،  تونستم دعای همیشگیشو که تو دلش برام می کرد بشنوم:

- خدا شفات بده!

    وقتی آمینش را با صدای بلند گفتم، مهسا هاج و واج موند. البته پیش از اینا، چند بار دیگه هم که خونوادگی، جایی می رفتیم، با این صحنه مواجه شده بود. استارت را که زدم، مهسا همراه با بُهت و حیرت:

- بابا جون سر قولت که هستی؟

   یک آن خاطره چند سال پیش تو ذهنم تداعی شد که مهسا در سال ِ نو، از طرف مدرسه به عنوان همکار ِ پلیس انتخاب شده بود و اون سال هم اتفاقن تو تعطیلات نوروز از حسن آباد راه افتادیم که بریم ، بعد از نزدیک بیست سال، سری به - مشهر- زادگاهم بزنیم.و  مهسا تو مسیر اجازه نمی داد، نه تنها با سرعت مطمئنه، بلکه خیلی زیر مجاز هم، برونم. واسه خودش سرعت ٩٠ رو قانونمند کرده بود. البته از شما چه پنهان که تجربه خوبی بود. به این سرعت در طول مسیر، به عنوان یک سرعت مطمئن، ایمان آوردم. شما هم می تونید امتحانش کنید. تو این سرعت آدم آرامش عجیبی داره! فرمون مثِ موم تو دست راننده س! تو ترافیکِ سه راهی شهریار، تو رباط کریم، بودیم که مینا قشقرقی راه انداخت:

- مگه عصر دایناسورهاست؟  - مگه عصر دایناسورهاست؟

   مهسا که لحظاتی درگیر شلوغی و ترافیکِ بلوار اصلی شهر رباط کریم شده بود، با صدای مینا به صرافت افتاد و رو به من:

- آره بابا سر قولت که هستی؟

- البته می دونی قولی ندادم.. ولی یادته سال ها پیش که پلیس مدرسه بودی تو سفر ِ مشهر اون وخت که می رفتیم سفر نوروزی، ی حق نداشت تو ماشین حرف بزنه؟ مخصوصن با من؟ و می گفتی حواس ِ آقای راننده پرت میشه؟

- بابا دیگه بهونه نیار!  آره اون موقع هم درست می گفتم! اون وخت حواست پرت می شد، چون هم قرار بود به حرفای ما گوش کنی، هم تو لحظه واسشون جو پیدا کنی؛ خب این باعث میشد حواست پرت بشه دیگه!

    بعد با اون ذهن نوجوانانه اش، این طوری تحلیل کرد و ادامه داد:

- ولی حالا لازم نیست این کارو ی. همه چیز از پیش تو ذهنتون دسته بندی شده و قراره رو یه مطلب ِ مشخصی حرف بزنی و ما هم که فقط گوش می کنیم.

    کمی مزاح قاطی حرف هایم و از آینه جلو به مهسا لبخندی زدم و :

- هیچ می دونی پشتِ رُل از بابا چه در خواستی داری می کنی؟!   - می خوای بره تو دوران ِ دایناسورها؟!..

   بعد کمی طنز ِ حرفامو بیشتر و:

- به قول ِ مولوی کار دارد آن که بی کار است!  درست می گه هر ی بیکاره، با همه چیز کار داره ها ..

.. - پلیس که بودی چقدر از مسئولیتِ پلیسا حمایت می کردی!  چقدر در وصفشون می گفتی! حالا که مسئولیتی نداری، می خوای سر از دوران ِ ماموت ها و دایناسورها و... در بیاری؟  و حتا حاضری قانون رو زیر پا بذاری..  

... - ولی اگه بازم اون کارتِ شناسایی باهات بود، مگه می ذاشتی یه کلام حرف بزنیم!

- خوب بابا اگه از وقتی حرکت کرده بودیم، داستان دایناسورها رو گفته بودین، الان تموم شده بود که؟

   زنم که تا اون موقع ت نشسته بود، یادآوری کرد:

- اگه شیرینی فروشی دیدی، نگه دار یه جعبه شیرینی بگیریم!

- اتفاقن سر همین پیچ سه راهیِ ملارد، یه شیرینی فروشی هست

    مهسا که هنوز در حال و هوایِ دوره دایناسورها بود،  وسط حرفمون پرید:

- پس ظاهرن چیزی دیگه نمونده که برسیم. وقتی رسیدیم خونه ابجی اینا یادت باشه واسم تعریف کنیا ..

   به سه راهی ملارد رسیدیم. در حالی که سر ِ پیچ نگه داشتم که شیرینی بگیرم :

- چشم مهسا جون، دختر گلم

 و در حالی که از ماشین پیاده می شدم رو به مهسا :

- منم که تو دنیا ارث و میراثی ندارم واستون بذارم، مگه همین ...

 و رویم را از طرف مهسا به سمت زنم برگردوندمو ادامه دادم:

 - مگه همین چرت و پرتا

  بعد هر سه تامون خندیدیم. با این تفاوت که من و مهسا با هم خندیدیم و زنم به هر دو تایِ ما خندید!

   شیرینی فروشی شلوغ بود. تا شیرینی یدم و برگشتم زنم بی حوصله غر زد:

- پختیم تو ماشین! یه شیرینی یدن که این همه ...

  جمله زنم هنوز تموم نشده بود که مهسا با ح طنزی گفت :

- خب خیلیا مث بابا اومده بودن واسه دختراشون شیرینی بگیرن

  با شنیدن مزاح ِ مهسا، باور کنید مثل این بود که دنده ماشین هم راحت تر جا رفت. آخه از بس هوا گرم بود، صفحه کلاج داغ کرده بود و دنده همش قیژ قیژ صدا می کرد. راه افتادیم.. به سر خیابونی که معروف بود به خیابان " داری" و شهرداری هم اونجارو بلوار کرده بود، مهسا رو به من کرد:

- بابا تا اونجا که یادمه ته این خیابون "بازی نوه " ؟..  - شب سها و زهرا رو بیارین ببریمشون بازی نو..

   "بازی نو" یه مجتمع تفریحی و شهر بازی بزرگیه که در یک سازه یِ چند طبقه ای در مدخل ورودی شهرک مارلیک ساخته شده. جمله مهسا رو ادامه دادم:

- بعد از این که جریان دایناسورها رو واست تعریف

   بازهم با هم خندیدیم و زنم باز هم به هر دویِ ما خندید!  جلویِ بلوکِ منزلِ دامادمون که رسیدیم، ص مارو به خود آورد. بیشتر که دقت ، دیدم طفلکیا سها و زهرا هستن. اگه بدونید از تو بالکنِ طبقه چهارم، چه قیامتی به پا کرده بودن!  یه لحظه دلم به حالشون سوخت و زیر لب با خودم گفتم :

- پدر ِ وابستگی بسوزه!

    به زنم و مهسا سفارش تا ماشینو پارک می کنم، اونا جلوتر برن بالا. چون  بیشتر از اون نمی تونستم شاهد واکنش بچه ها باشم. مهسا قفس مینارو که از ماشین درآورد، از همون پایین با خوشحالی اونو به سها و زهرا که همچنان تویِ بالکن یه صحنه از م و به نمایش گذاشته بودن، نشون داد و صدای بچه هارو باد از طبقه چهارم تا پایین آورد:

- آخ جون مینا!

    راستی راستی زندگی جز رنج و عذاب چیز دیگری هست؟!  شاد که هستی، شادی آبستن یه غصه و ماتمه! هر چیزی و هر پدیده ای ضدشو تو دل خودش داره! جشن تولد که میری ...

   عجب فکرایی تو سر آدم میاد! ماشینو که پارک از در ِ مجتمع، تو نرفته بودم که دیدم بچه ها طفلکیا با چه ه اومده بودن پایین. هردوشونو بغل و بوسیدم. بعد که در ِ مجتمع رو پشت سرمون بستیم، با ولع خاصی پله هارو بالا رفتن تا به مامان بزرگ و خالشون مهسا ملحق بشن. تو راه پله ها بودم که صدایِ مینا تویِ گوش هایم پیچید:

- مگه عصر دایناسورهاست؟

    چهار طبقه رو که بالا رفتم، دیدم دخترم مریم، در آستانه یِ در، منتظر ورودم است. با مزاح گفتم:

- لااقل واسه ما پیر و پاتالا، تو پاگردا چند تا دبه قنداب درست کنینن بذارین تا قندمون نیفته!

    همون طور که داشتم وارد منزل می شدم ، دیدم بچه ها جمع شدن دور ِ قفس مینا.  مهسا در ِ قفس رو باز می کرد تا مینا بیاد بیرون واسه هواخوری.  هنوز در ِ واحد رو نبسته بودیم که در ِ قفسو باز کرده بود. مینا در حالی که از قفس بیرون زد، مستقیم روبه سویِ در ِ ورودیِ آپارتمان رفت و از پنجره ی بازه راه پله ها، به بیرون پر کشید! و در همان حال چند بار تکرار کرد :

- مگر عصر دایناسورهاست؟ .. - مگر عصر دایناسورهاست؟

و از نظرها پنهان شد. و در سفره یِ بزرگ آسمان پر کشید!  ولی هنوز که هنوز است صدایش در گوش هایمان طنین انداز است :

- مگر عصر دایناسورهاست؟

    از اون موقع به بعد، مهسا دیگه از من نخواست تا ماجرایِ عصر دایناسورها را براش تعریف کنم

 

 

 

     سر شب بود که آقا مجتبی از سرکار آمد. به محض ورودش متوجه سنگینی فضایِ خانه شده بود. به همین خاطر برایِ یک لحظه دیدم داره با ایما و اشاره از دخترم مریم، جویایِ ماجرا می شود. آخه اتمسفر و فضایِ موجود طوری بود که هر تازه واردی متوجه اون میشد. مریم برایِ این که خیال آقا مجتبا، دامادم، رو راحت کنه گفت:

- نگران نباش! اتفاق خاصی نیفتاده. مهسا در قفس رو باز کرد، مرغ مینا هم پرزد و رفت. بچه ها واسه اینه که دمق شدن..

   آقا مجتبا که تا اون لحظه فضایِ خونه نگرانش کرده بود و فکر می کرد اتفاقی، چیزی .. افتاده نفس ِ راحتی کشید:

- ای بابا منو ترسوندین. همش تو فکر این بودم ببینم چی شده !؟ خب این که چیز مهمی نیست ..  پاشو میوه ای، چیزی بیار! بابا مامان خسته ان..

   آقا مجتبا مارو بابا و مامان خطاب می کنه. مریم میوه ها رو آورد و وقتی سمت سماور رفت تا چایی بریزه، آقا مجتبا یه نیگا بهش کرد:

- تو این گرما کی چایی می خوره؟! شربت درست کن، خنک شیم!

  ..

- راستی بابا! فردا پنجشنبه است؟ 

- آره خب پنجشنبه س که تونستیم بیایم. این تعطیلیه پنجشنبه و واسه ما کارمندا هم نعمتیه

    آقا مجتبا به خاطر این که جوّ ِ حاکم رو بشکنه و مزاحی کرده باشه، با ح طنز آمیزی: 

- بابا یواش! می ترسم بشنون، این پنجشنبه هارم ازمون بگیرنا!

   بعد متوجه مهسا شد که گوشه ای دمق نشسته بود و زهرا و سها هم کنارش ماتمزده داشتند گریه می ..  سها در حالی که ادای آدم های بزرگ رو در می آورد، طوری که ی متوجه اشکاش نشه ، چشم هاشو پاک کرد و درحالی که دستی سر ِ آبجیش می کشید، زهرا رو بوسید:

- اشکالی نداره آبجی! خب مینا هم دلش واسه بابا مامانش تنگ شده بود حتمن..

    بعد انگار که یاد چیزی افتاده باشه با ح خاص و مطمئنی:

- خب اونم رفت تا سری به آبجیش بزنه !  - مگه نه جون ؟

   مهسا که تا اون لحظه هنوز از مرغ مینا دلخور بود و از این حرکت مرغ مینا شُکِه شده بود، سعی کرد غرورش را پیش بچه ها حفظ کنه و با لحنی که بیشتر ح دلداری داشت، دستی سر ِ زهرا و سها کشید و اونا رو بوسید :

- آره! سها درست می گه! مینا هم مث ما که اومدیم به شما سر بزنیم و دلمون واسه شما تنگ شده بود، رفت تا به آبجیش سر بزنه. اونم دلش واسه بچه هایِ آبجیش تنگ شده بود..

   حرف هایِ مهسا مثل یه باد خنک، تو گرمای تابستون، بچه ها رو آروم کرد. مخصوصن زهرا رو.  سها ٢ سال از زهرا کوچکتره و چهار سالشه. اما شاید برای شما این رفتارش تعجب آور بود که سعی می کرد اوضاع رو مدیریت کنه و این رفتار او درست بعد از پرزدن مینا شکل گرفت. چون تا آن موقع همیشه از آبجی بزرگترش خط و ربط می گرفت و تحت ِ تاثیر ِ رفتارهای زهرا بود و این تغییر رفتار او، یکی از جلوه هایی است که تو دنیا  هر حرکتی که سر می زنه، رو سایر پدیده ها بی تاثیر نیست. وقتی ی یا چیزی از جمع خونواده کم میشه یا بر ع وقتی ی یا چیزی به جمع خونواده اضافه میشه، رو سایر اعضا و حتا رو فضای اطراف تأثیر می ذاره.

   آقا مجتبا وقتی این تاثیرا رو مشاهده کرد و شاهد یک سری تغییراتِ عاطفی تو بچه ها شد، به این بحث دامن زد و بلند بلند، طوری که مخصوصن مهسا و زهرا و سها بشنون :

- چه خوب ! فردا هم که است.. یکی از دوستام تو یه یه باغ داره، اتفاقن کلیدشو امروز به زور بهم داد؛ می گفت همه همکارا اومدن ولی شما تا حالا یک بارهم ازم کلید نخواستین و به زور کلید باغشو گذاشت تو جیبم. بعد رو کرد به سمت مهسا:

- حتمن به مهسا خانومو زهرا و سها خوش می گذره!

   مهسا که تا اون موقع تو هیئت آدمای جا افتاده و مسن بود، رو به آقا مجتبا :

- آقا مجتبا، بابام آدم عجیبیه! حالا می فهمم تو شعر ِ راز هستیش، چی گفته !!!

- راز هستی؟ اون که واقعن یه شا اره! ٥ هزار سطره.. شوخی نیست که! راز هستی رو  بابا واسه ٢٠٠ سال بعد نوشته!!

- آره! ولی اعجاز ِ اشعار بابام تو اینه که اگه تو زندگی خوب نگاه کنیم، با جریانات زندگی آبدیت میشن! مثلن واسه همین جریان ِ بعدازظهری هم، تو راز هستی اشاراتی داشتن..

   بعد رو به آقا مجتبا:

- نتتون وصله ؟

- البته که وصله..

- باید امشب اون قسمتِ راز هستی رو پیدا کنم..  پس با اجازه یه سر به وبلاگشون بزنم..

  چند دقیقه بیشتر طول نکشید که مهسا با ح فاتحانه ای اومد وسط جمع و بلند و خوشحال:

- بالا ه پیداش ...  - اگه اجازه بدین قبل از این که سفره پهن بشه، این قسمت از شعر راز هستی رو بخونم!

و شروع کرد با همون صدایِ بلند و رسا به خوندن :

-

برای خانه ام وقتی یداری کنم حتا اگر گلدان

به روی چیدمان و مبلمان ِ خانه ام تأثیر خواهد داشت

و جای یک یکِ اسباب ها هم، در پی ِ هم می کند تغییر

و جای ِ چوب ِ رختی

و حتا میز ِ آرایش و جاکفشی.

و یا تعویض ِ آنها  می شود ممکن!

وبر تغییر ِ فرش ِ خانه یا آرایش ِ آنها

به شدّت می نهد تأثیر!

و با یک اتفاق ِ ساده و کوچک

به کلی چیدمان تغییر می یابد!

و شاید جای ِ گوشی هم کند تغییر

و جای ِ آینــه حتا!

به یک تغییر آری، می شود حاصل

فراوان جابجایی ها و تغییرات!

چه می داند ی، شاید

همین تغییر در منزل سبب گردد

جوان در گوش ِ مادر هم بگوید نرم و آهسته:

برای ِ ازدواج آماده ام؛ مادر!

 

زمانی که ید ِ کوچکی

در خانه تغییرات ِ خاص و این چنینی می کند ایجاد

یقینن اتفاقاتی که می افتد در این دنیای ِ پهناور

به روی ِ عالم و هستی

فراوان می نهد تأثیر!

از این رو معتقد هستم

که ما مسئول ِ کار ِ خویش می باشیم

و امواجی که ساطع می شود از کارهای ِ ما

و امواجی که حاصل می شود از حرف های ِ ما

فراتر سرعتش از صوت

و حتا هم فراتر سرعتش از نور می باشد!!

از این رو معتقد هستم

قضاوت آسان نیست

و تنها منتشر باید نمود افکار ِ والا را...

 

رمان: "بازگشت ِ دایناسورها" قسمت اول
 

   از در که وارد شدم، مرغ مینا، تویِ قفس، قشقرقی راه انداخت که نگو و نپرس و این جمله همیشگیش رو تکرار کرد:

- مگر خودش بخواد ...  مگر خودش بخواد!

   عجب دنیایِ عجیبیه! تا می جنبی، می گه پول توش هست! نه بابا، مرغ مینا را نمی گم،
زنم رو می گم. دیروزاومدم  یه کلوم بهش گفتم:

- چند روزی نیستم. می خوام برم سفر!

   شما که نمی دونید چه قشقرقی راه انداخت؟! کلی جر و بحث داشتیم.. :

- قراره برم سفر، یه حال و هوایی عوض کنم؛ نگفتم که می خوام  برم تجارت؟

   بعد با ح انی که برای دفاع از حق و حقوق خودشون از کوره در میرن، گفتم :

- بابا مگه عصر دایناسورهاست؟ - از دو ساعت مونده به صبح میرم سرکار، با هزار جور آدم سروکله می زنم، شب که مثلن میام خونه، ن تی آرامش بگیرم، زود سفره رو می ندازی و جمع کرده - نکرده، خاموشی میزنی !  تازه اگه تلویزیون از این سریالایِ ترکی نداشته باشه .. و
اگه داشته باشه که دیگه هیچ، منِ بیچاره باید صدایِ تلویزیونو تحمل کنم. اونم چه ص !؟
یه دیالوگ درست و  حس هم که  تو این سریالا نیست که !  اگرم سریال نباشه که بدتر ، مثل اجل ِ معلق بالا سرمون حاضری که کلید برقو بزنی ..

   به اینجا که رسیدم زنم نه تنها سگرمه هاشو، بلکه فتیله صداشو م بالا کشید و خیلی حق به جانب گفت :

- سر ماه که میشه، منِ بیچاره باید حرص ِ قبض آب و برقو بخورم! نصیب جونت نشه مث مردایِ عالم، بدون ِ این که من بگم میری و قبضارو واریز  می کنی؟ .. 

   بعد تازه به صرافتِ یارانه افتاد و انگار که مچ گیری کرده باشه :

- تازه معلوم نیست پول یارانه ها رو چکار می کنی؟  زنِ داداشت می گفت: "داداشت یارانه ها که واریز میشن، اول کاری که می کنه، حقّ ِ هرکدوم از بچه هارو بهشون میده"..

هنوز جمله زنم تموم نشده بود که پ تو حرفش:

- خب اینم از درس مهمونیِ شب افطاری که از زن داداشم گرفتی! تا من باشم، دیگه شمارو مهمونی نبرم!  یا این که مم بعد می شنوین و همونجا چالش می کنین.. واسه همینه که نه دوس دارم جایی بریم، نه دوس دارم ی بیاد خونمون ..!

- نه تا حالا خیلی جاها بردیمون؟ سال به سال چطور بشه یا ما یه شب بریم خونه داداشت اینا، یا اونا یه شب بیان اینجا .. تازه دو سالی هست از داداشم یه خبر ندارم.. تا میام بگم یه سر بریم بهشون بزنیم، یه بهونه داری.. یا حوصله شو نداری یا جیبات خالین ..

   بعد به ح فاتحانه ای ادامه داد:

- چطور واسه سیگار و شارژ گوشیت هیچ وقت پول کم نمیاری؟ ولی خدا نکنه ما یه چیزی ازت بخوایم ، یک هفته س که طفلکی " مهسا" می خواد اسم بنویسه واسه کلاس نقاشی.. هی می گم امروز، فردا ؛ هنوزم که هنوزه اون روز نیومده ..

   تبسم تلخی و رو به زنم :

- زن ! والله بالله ، به پیر به پیغمبر، شوخی . آخه حالا چه وخته سفره؟ من پول تو جیبم نیست تا سر ِ کوچه هم برم ، چه برسه واسه سفر!؟

   تازه جمله م تموم شده بود که مهسا دخترم از تو اطاق اومد بیرون. یه برگ کاغذو به سمتم دراز کرد پرسید:

- ببین بابا قشنگ کشیدم؟

   با تعجب و مشتاقانه، کاغذ نقاشی رو از دستش گرفتم :

- مگه کلاس نقاشی ثبت نام کردی؟

   زنم با نگاه سرزنش براندازم کرد و تو حرفمون پرید:

- کلاس میره؟ پس چی ؟! نه این که تا گفتم زودی شهریه شو دادی؟ البته که کلاس میره و تا اومد جمله دیگری رو از سر بگیره ، مهسا دخترم پرید تو حرفش:

- بابا هیچ وخت این حرفتون یادم نمیره..

   از اینکه مهسا به موقع منو از دست سرزنش های زنم داشت خلاص می کرد خوشحال شدم و با اشتیاق پرسیدم:

- کدوم حرف عزیز دلم؟

   مهسا چشمهایش را ریز کرد:

- اون روزی، پشت تلفن، داشتین به یکی از شاگرداتون می گفتین : "یه شاعرِ خوب شاعریه که کمتر شعر بخونه و هرگز شاگردی نکرده باشه" ؟ می گفتین: " ای واقعی تو عمرشون اصلن شاگردی ن

و قصد داشت به حرف هاش ادامه بده که زنم همونطور که داشت کنترل تلویزیون رو بر می داشت، نیشخندی زد و رو به من کرد:

- راس راسی اینا حرفه که نشون بچه هایِ مردم میدی؟! آشپزی تنها رم  میشه بدون یه بزرگتر یاد گرفت، که بشه بدون شاعر شد؟!

   مهسا دوباره به کمکم آمد:

- نگفتین بابا نقاشیم قشنگه؟

   کاغذ نقاشی مهسارو که تا اون موقع عاطل و باطل تو دستم مونده بود، مشتاقانه برانداز :

- آفرین دختر گلم! هیشکی جز تو نمی تونه این نقاشی رو به این قشنگی بکشه ! چقدر قشنگه!

زنم رو کاناپه می نشست تا تلویزیون تماشا کنه، بدون این که به سمت ما نگاهی کنه با استهزا:

- معلومه دیگه ! اینو نگی، چی بگی؟ امروز دیگه نمی دونم جواب زهرا خانومو چی باید بدم!؟ چند روزه هی می پرسه پس مهساتون چرا نمیره کلاس نقاشی؟ دخترشونو کلاس نقاشی که هیچ،
 کلاس  کامپیوتر هم نوشتنش ..

مهسا دخترم بی توجه به تموم این حرف هایی که بین من و زنم رد و بدل شده بود، رو به من کرد:

- آره بابا! یادمه به شاگردتون می گفتین : " فقیر یه که هرچی میبینه، دلش می خواد و غن یه که داشته هاشو جانشینه نداشته هاش می کنه"

   اینجا بود که برای چند لحظه سکوت تو فضای خونه چنبره زد و زنم بعد از چند لحظه، با ح فیلسوفانه ای :

- منم یادمه یه روزم به یکی از شاگرداتون می گفتین: "بیرون از انسان چیزی وجود نداره" ..

   با شنیدن این جمله که زن از من نقل قول می کرد، حیرت زده فکری به سرم زد: " هیچ را نمی توان تغییر داد!"

   مرغ مینا که تا آن موقع گوشه قفس بی حرکت و ت بود مثل اینکه صدای افکارمو شنیده باشه، توی قفس بال بالی کرد و جمله همیشگی اش را تکرار کرد:

- مگر خودش بخواد .. - مگر خودش بخواد ..

 

   اول صبح تا از خواب بیدارشدم، اومدم سمت روشویی. مرغ مینا یک ریز این جمله رو تکرار می کرد:

- مگه عصر دایناسورهاست؟ - مگه عصر دایناسورهاست؟

   تا صورتم را می شستم، مهسا از خواب بیدار شده بود. با حجب وحیای خاصِ خودش رو به من کرد و گفت :

- بابا امروز بریم سمت خونه آبجی اینا؟   - دلم واسه " سها و زهرا " تنگ شده.  یک ماهی هست ندیدیمشون.

   زنم از تو اطاق وارد هال شد، زیر لب کرد:

- الهی قربون "سها و زهرا" م بشم! .. - آره! امروز حتمن می ریم سمتشون.. - منم دلم واسه دخترام خیلی تنگ شده..

    بعد رو به من:

- یادت باشه قبل از رفتن، آب و دون مینا رو هم عوض کنیم.. 

   مهسا:

- خب مینارو هم با خودمون ببریم!  - مگه مینا دل نداره؟  حتمن اونم دلش واسه سها و زهرا تنگ شده ..

   بعد رفت سمتِ قفس مینا:

- مگه نه مینا جون؟

   تو همین لحظه مرغ مینا شیطنتش گل کرد و چند بار تکرار کرد:

- مگه عصر دایناسورهاست؟ .. - مگه عصر دایناسورهاست؟

   با شنیدن صدای مینا، مهسا اشتیاقش بیشتر شد و همون طورکه سریع به سمت من برمی گشت، با ولع خاصی پرسید:

- بابا راستی مگه عصر دایناسورها چه جوری بوده؟ - ها چه جوری بوده؟

    زنم همون طورکه داشت سفره صبحانه رو پهن می کرد، با ح اعتراض آمیزی رو به مهسا:

- این اول صبحی دیگه حرف نبود بزنید؟

   مرغ مینا مثل این که باز شیطنتش بیشتر گل کرده باشه و بخواد سر به سر زنم بذاره :

- مگه عصر دایناسورهاست؟

    به سمت قفس مینا رفتم، ظرف آب و دونش رو پر و در همون حال رو به مهسا:

- تا مامان صبحونه رو آماده می کنه، برات از عصر دایناسورها می گم..   - دایناسورها زمونِ خودشون قدرت مطلق رویِ زمین بودن. حتا شیرا و پلنگا هم نمی تونستن بهشون زور بگن. مگر یه وختی از پشت سر بهشون حمله ور می شدن و اونام به خاطر جثه قویشون، قادر به دفاع از خودشون نبودن. که این اتفاق هم باعث شد، طبیعت دست به کار شه ..

هنوز جمله م تموم نشده بود که زنم ما رو سر سفره دعوت کرد :

- تا دیر نشده صبحونه رو بخوریم و بریم که یه سر به بچه هام بزنیم.. - دلم واسشون یه ذره شده ..

   دخترم مهسا مشتاقانه :

- آره مامان! منم دلم واسه سها و زهرا خیلی تنگ شده. 

   بعد رو به من :

- بابا عصر دایناسورها رو،  تو راه برام تعریف کن ..

   اون وخت، سمت گوشی تلفن رفت و با منزل دامادمون تماس گرفت و ...

   صبحونه رو که خوردیم آماده شدیم تا بریم خونه دامادمون..   

( البته اینجا یه نکته ای هست که لازمه بگم. و اون اینه که هیچ وخت تا با خودم هماهنگ نبوده ام، هیچ کاری نکرده و نمی کنم. و بعد از این که با خودم هماهنگ شده ام، اگه بقیه هم باهام هماهنگ نبودن، حتا یه نفر از جمعمون،  اصلن و ابدن، تن به کاری نداده ام. و مخصوصن اگر بحث سفر بوده. تو مسافرت اگه همه با هم هماهنگ نباشن، سفر، سفر ِ خوبی نمیشه و چنین سفرهایی ممکنه با یک سانحه رانندگی همراه بشه و نهایتن از اون سفر، خاطره خوشی تو ذهن ها باقی نمی مونه.)

   خلاصه آماده شدیم بریم مارلیک! مارلیک یکی از شهرک های ا ی شهریاره. وبین ملارد و سراسیاب واقع شده.  مهسا در حالی که قفس مینا در دستش بود، در ِ جلو ماشین را باز کرد و رو به مینا :

- تو و بابا جلو بشینین، من و مامان هم عقب!

    تو دلم گفتم : "جون میده مینا جملشو حالا تکرار کنه ها "!  .. که منو تو خماری گذاشت و هیچ نگفت. قبل از این که استارت  رو بزنم، فرمون ماشینو بوس و جمله همیشگیمو تکرار :

- ممنونم ماشین عزیز که مارو می خوای جاهای خوب ببری!

    زنم وقتی نگاهم کرد و از خودش واکنش نشون داد،  تونستم دعای همیشگیشو که تو دلش برام می کرد بشنوم:

- خدا شفات بده!

    وقتی آمینش را با صدای بلند گفتم، مهسا هاج و واج موند. البته پیش از اینا، چند بار دیگه هم که خونوادگی، جایی می رفتیم، با این صحنه مواجه شده بود. استارت را که زدم، مهسا همراه با بُهت و حیرت:

- بابا جون سر قولت که هستی؟

   یک آن خاطره چند سال پیش تو ذهنم تداعی شد که مهسا در سال ِ نو، از طرف مدرسه به عنوان همکار ِ پلیس انتخاب شده بود و اون سال هم اتفاقن تو تعطیلات نوروز از حسن آباد راه افتادیم که بریم ، بعد از نزدیک بیست سال، سری به - مشهر- زادگاهم بزنیم.و  مهسا تو مسیر اجازه نمی داد، نه تنها با سرعت مطمئنه، بلکه خیلی زیر مجاز هم، برونم. واسه خودش سرعت ٩٠ رو قانونمند کرده بود. البته از شما چه پنهان که تجربه خوبی بود. به این سرعت در طول مسیر، به عنوان یک سرعت مطمئن، ایمان آوردم. شما هم می تونید امتحانش کنید. تو این سرعت آدم آرامش عجیبی داره! فرمون مثِ موم تو دست راننده س! تو ترافیکِ سه راهی شهریار، تو رباط کریم، بودیم که مینا قشقرقی راه انداخت:

- مگه عصر دایناسورهاست؟  - مگه عصر دایناسورهاست؟

   مهسا که لحظاتی درگیر شلوغی و ترافیکِ بلوار اصلی شهر رباط کریم شده بود، با صدای مینا به صرافت افتاد و رو به من:

- آره بابا سر قولت که هستی؟

- البته می دونی قولی ندادم.. ولی یادته سال ها پیش که پلیس مدرسه بودی تو سفر ِ مشهر اون وخت که می رفتیم سفر نوروزی، ی حق نداشت تو ماشین حرف بزنه؟ مخصوصن با من؟ و می گفتی حواس ِ آقای راننده پرت میشه؟

- بابا دیگه بهونه نیار!  آره اون موقع هم درست می گفتم! اون وخت حواست پرت می شد، چون هم قرار بود به حرفای ما گوش کنی، هم تو لحظه واسشون جو پیدا کنی؛ خب این باعث میشد حواست پرت بشه دیگه!

    بعد با اون ذهن نوجوانانه اش، این طوری تحلیل کرد و ادامه داد:

- ولی حالا لازم نیست این کارو ی. همه چیز از پیش تو ذهنتون دسته بندی شده و قراره رو یه مطلب ِ مشخصی حرف بزنی و ما هم که فقط گوش می کنیم.

    کمی مزاح قاطی حرف هایم و از آینه جلو به مهسا لبخندی زدم و :

- هیچ می دونی پشتِ رُل از بابا چه در خواستی داری می کنی؟!   - می خوای بره تو دوران ِ دایناسورها؟!..

   بعد کمی طنز ِ حرفامو بیشتر و:

- به قول ِ مولوی کار دارد آن که بی کار است!  درست می گه هر ی بیکاره، با همه چیز کار داره ها ..

.. - پلیس که بودی چقدر از مسئولیتِ پلیسا حمایت می کردی!  چقدر در وصفشون می گفتی! حالا که مسئولیتی نداری، می خوای سر از دوران ِ ماموت ها و دایناسورها و... در بیاری؟  و حتا حاضری قانون رو زیر پا بذاری..  

... - ولی اگه بازم اون کارتِ شناسایی باهات بود، مگه می ذاشتی یه کلام حرف بزنیم!

- خوب بابا اگه از وقتی حرکت کرده بودیم، داستان دایناسورها رو گفته بودین، الان تموم شده بود که؟

   زنم که تا اون موقع ت نشسته بود، یادآوری کرد:

- اگه شیرینی فروشی دیدی، نگه دار یه جعبه شیرینی بگیریم!

- اتفاقن سر همین پیچ سه راهیِ ملارد، یه شیرینی فروشی هست

    مهسا که هنوز در حال و هوایِ دوره دایناسورها بود،  وسط حرفمون پرید:

- پس ظاهرن چیزی دیگه نمونده که برسیم. وقتی رسیدیم خونه ابجی اینا یادت باشه واسم تعریف کنیا ..

   به سه راهی ملارد رسیدیم. در حالی که سر ِ پیچ نگه داشتم که شیرینی بگیرم :

- چشم مهسا جون، دختر گلم

 و در حالی که از ماشین پیاده می شدم رو به مهسا :

- منم که تو دنیا ارث و میراثی ندارم واستون بذارم، مگه همین ...

 و رویم را از طرف مهسا به سمت زنم برگردوندمو ادامه دادم:

 - مگه همین چرت و پرتا

  بعد هر سه تامون خندیدیم. با این تفاوت که من و مهسا با هم خندیدیم و زنم به هر دو تایِ ما خندید!

   شیرینی فروشی شلوغ بود. تا شیرینی یدم و برگشتم زنم بی حوصله غر زد:

- پختیم تو ماشین! یه شیرینی یدن که این همه ...

  جمله زنم هنوز تموم نشده بود که مهسا با ح طنزی گفت :

- خب خیلیا مث بابا اومده بودن واسه دختراشون شیرینی بگیرن

  با شنیدن مزاح ِ مهسا، باور کنید مثل این بود که دنده ماشین هم راحت تر جا رفت. آخه از بس هوا گرم بود، صفحه کلاج داغ کرده بود و دنده همش قیژ قیژ صدا می کرد. راه افتادیم.. به سر خیابونی که معروف بود به خیابان " داری" و شهرداری هم اونجارو بلوار کرده بود، مهسا رو به من کرد:

- بابا تا اونجا که یادمه ته این خیابون "بازی نوه " ؟..  - شب سها و زهرا رو بیارین ببریمشون بازی نو..

   "بازی نو" یه مجتمع تفریحی و شهر بازی بزرگیه که در یک سازه یِ چند طبقه ای در مدخل ورودی شهرک مارلیک ساخته شده. جمله مهسا رو ادامه دادم:

- بعد از این که جریان دایناسورها رو واست تعریف

   بازهم با هم خندیدیم و زنم باز هم به هر دویِ ما خندید!  جلویِ بلوکِ منزلِ دامادمون که رسیدیم، ص مارو به خود آورد. بیشتر که دقت ، دیدم طفلکیا سها و زهرا هستن. اگه بدونید از تو بالکنِ طبقه چهارم، چه قیامتی به پا کرده بودن!  یه لحظه دلم به حالشون سوخت و زیر لب با خودم گفتم :

- پدر ِ وابستگی بسوزه!

    به زنم و مهسا سفارش تا ماشینو پارک می کنم، اونا جلوتر برن بالا. چون  بیشتر از اون نمی تونستم شاهد واکنش بچه ها باشم. مهسا قفس مینارو که از ماشین درآورد، از همون پایین با خوشحالی اونو به سها و زهرا که همچنان تویِ بالکن یه صحنه از م و به نمایش گذاشته بودن، نشون داد و صدای بچه هارو باد از طبقه چهارم تا پایین آورد:

- آخ جون مینا!

    راستی راستی زندگی جز رنج و عذاب چیز دیگری هست؟!  شاد که هستی، شادی آبستن یه غصه و ماتمه! هر چیزی و هر پدیده ای ضدشو تو دل خودش داره! جشن تولد که میری ...

   عجب فکرایی تو سر آدم میاد! ماشینو که پارک از در ِ مجتمع، تو نرفته بودم که دیدم بچه ها طفلکیا با چه ه اومده بودن پایین. هردوشونو بغل و بوسیدم. بعد که در ِ مجتمع رو پشت سرمون بستیم، با ولع خاصی پله هارو بالا رفتن تا به مامان بزرگ و خالشون مهسا ملحق بشن. تو راه پله ها بودم که صدایِ مینا تویِ گوش هایم پیچید:

- مگه عصر دایناسورهاست؟

    چهار طبقه رو که بالا رفتم، دیدم دخترم مریم، در آستانه یِ در، منتظر ورودم است. با مزاح گفتم:

- لااقل واسه ما پیر و پاتالا، تو پاگردا چند تا دبه قنداب درست کنینن بذارین تا قندمون نیفته!

    همون طور که داشتم وارد منزل می شدم ، دیدم بچه ها جمع شدن دور ِ قفس مینا.  مهسا در ِ قفس رو باز می کرد تا مینا بیاد بیرون واسه هواخوری.  هنوز در ِ واحد رو نبسته بودیم که در ِ قفسو باز کرده بود. مینا در حالی که از قفس بیرون زد، مستقیم روبه سویِ در ِ ورودیِ آپارتمان رفت و از پنجره ی بازه راه پله ها، به بیرون پر کشید! و در همان حال چند بار تکرار کرد :

- مگر عصر دایناسورهاست؟ .. - مگر عصر دایناسورهاست؟

و از نظرها پنهان شد. و در سفره یِ بزرگ آسمان پر کشید!  ولی هنوز که هنوز است صدایش در گوش هایمان طنین انداز است :

- مگر عصر دایناسورهاست؟

    از اون موقع به بعد، مهسا دیگه از من نخواست تا ماجرایِ عصر دایناسورها را براش تعریف کنم

 

 

 

     سر شب بود که آقا مجتبی از سرکار آمد. به محض ورودش متوجه سنگینی فضایِ خانه شده بود. به همین خاطر برایِ یک لحظه دیدم داره با ایما و اشاره از دخترم مریم، جویایِ ماجرا می شود. آخه اتمسفر و فضایِ موجود طوری بود که هر تازه واردی متوجه اون میشد. مریم برایِ این که خیال آقا مجتبا، دامادم، رو راحت کنه گفت:

- نگران نباش! اتفاق خاصی نیفتاده. مهسا در قفس رو باز کرد، مرغ مینا هم پرزد و رفت. بچه ها واسه اینه که دمق شدن..

   آقا مجتبا که تا اون لحظه فضایِ خونه نگرانش کرده بود و فکر می کرد اتفاقی، چیزی .. افتاده نفس ِ راحتی کشید:

- ای بابا منو ترسوندین. همش تو فکر این بودم ببینم چی شده !؟ خب این که چیز مهمی نیست ..  پاشو میوه ای، چیزی بیار! بابا مامان خسته ان..

   آقا مجتبا مارو بابا و مامان خطاب می کنه. مریم میوه ها رو آورد و وقتی سمت سماور رفت تا چایی بریزه، آقا مجتبا یه نیگا بهش کرد:

- تو این گرما کی چایی می خوره؟! شربت درست کن، خنک شیم!

  ..

- راستی بابا! فردا پنجشنبه است؟ 

- آره خب پنجشنبه س که تونستیم بیایم. این تعطیلیه پنجشنبه و واسه ما کارمندا هم نعمتیه

    آقا مجتبا به خاطر این که جوّ ِ حاکم رو بشکنه و مزاحی کرده باشه، با ح طنز آمیزی: 

- بابا یواش! می ترسم بشنون، این پنجشنبه هارم ازمون بگیرنا!

   بعد متوجه مهسا شد که گوشه ای دمق نشسته بود و زهرا و سها هم کنارش ماتمزده داشتند گریه می ..  سها در حالی که ادای آدم های بزرگ رو در می آورد، طوری که ی متوجه اشکاش نشه ، چشم هاشو پاک کرد و درحالی که دستی سر ِ آبجیش می کشید، زهرا رو بوسید:

- اشکالی نداره آبجی! خب مینا هم دلش واسه بابا مامانش تنگ شده بود حتمن..

    بعد انگار که یاد چیزی افتاده باشه با ح خاص و مطمئنی:

- خب اونم رفت تا سری به آبجیش بزنه !  - مگه نه جون ؟

   مهسا که تا اون لحظه هنوز از مرغ مینا دلخور بود و از این حرکت مرغ مینا شُکِه شده بود، سعی کرد غرورش را پیش بچه ها حفظ کنه و با لحنی که بیشتر ح دلداری داشت، دستی سر ِ زهرا و سها کشید و اونا رو بوسید :

- آره! سها درست می گه! مینا هم مث ما که اومدیم به شما سر بزنیم و دلمون واسه شما تنگ شده بود، رفت تا به آبجیش سر بزنه. اونم دلش واسه بچه هایِ آبجیش تنگ شده بود..

   حرف هایِ مهسا مثل یه باد خنک، تو گرمای تابستون، بچه ها رو آروم کرد. مخصوصن زهرا رو.  سها ٢ سال از زهرا کوچکتره و چهار سالشه. اما شاید برای شما این رفتارش تعجب آور بود که سعی می کرد اوضاع رو مدیریت کنه و این رفتار او درست بعد از پرزدن مینا شکل گرفت. چون تا آن موقع همیشه از آبجی بزرگترش خط و ربط می گرفت و تحت ِ تاثیر ِ رفتارهای زهرا بود و این تغییر رفتار او، یکی از جلوه هایی است که تو دنیا  هر حرکتی که سر می زنه، رو سایر پدیده ها بی تاثیر نیست. وقتی ی یا چیزی از جمع خونواده کم میشه یا بر ع وقتی ی یا چیزی به جمع خونواده اضافه میشه، رو سایر اعضا و حتا رو فضای اطراف تأثیر می ذاره.

   آقا مجتبا وقتی این تاثیرا رو مشاهده کرد و شاهد یک سری تغییراتِ عاطفی تو بچه ها شد، به این بحث دامن زد و بلند بلند، طوری که مخصوصن مهسا و زهرا و سها بشنون :

- چه خوب ! فردا هم که است.. یکی از دوستام تو یه یه باغ داره، اتفاقن کلیدشو امروز به زور بهم داد؛ می گفت همه همکارا اومدن ولی شما تا حالا یک بارهم ازم کلید نخواستین و به زور کلید باغشو گذاشت تو جیبم. بعد رو کرد به سمت مهسا:

- حتمن به مهسا خانومو زهرا و سها خوش می گذره!

   مهسا که تا اون موقع تو هیئت آدمای جا افتاده و مسن بود، رو به آقا مجتبا :

- آقا مجتبا، بابام آدم عجیبیه! حالا می فهمم تو شعر ِ راز هستیش، چی گفته !!!

- راز هستی؟ اون که واقعن یه شا اره! ٥ هزار سطره.. شوخی نیست که! راز هستی رو  بابا واسه ٢٠٠ سال بعد نوشته!!

- آره! ولی اعجاز ِ اشعار بابام تو اینه که اگه تو زندگی خوب نگاه کنیم، با جریانات زندگی آبدیت میشن! مثلن واسه همین جریان ِ بعدازظهری هم، تو راز هستی اشاراتی داشتن..

   بعد رو به آقا مجتبا:

- نتتون وصله ؟

- البته که وصله..

- باید امشب اون قسمتِ راز هستی رو پیدا کنم..  پس با اجازه یه سر به وبلاگشون بزنم..

  چند دقیقه بیشتر طول نکشید که مهسا با ح فاتحانه ای اومد وسط جمع و بلند و خوشحال:

- بالا ه پیداش ...  - اگه اجازه بدین قبل از این که سفره پهن بشه، این قسمت از شعر راز هستی رو بخونم!

و شروع کرد با همون صدایِ بلند و رسا به خوندن :

-

برای خانه ام وقتی یداری کنم حتا اگر گلدان

به روی چیدمان و مبلمان ِ خانه ام تأثیر خواهد داشت

و جای یک یکِ اسباب ها هم، در پی ِ هم می کند تغییر

و جای ِ چوب ِ رختی

و حتا میز ِ آرایش و جاکفشی.

و یا تعویض ِ آنها  می شود ممکن!

وبر تغییر ِ فرش ِ خانه یا آرایش ِ آنها

به شدّت می نهد تأثیر!

و با یک اتفاق ِ ساده و کوچک

به کلی چیدمان تغییر می یابد!

و شاید جای ِ گوشی هم کند تغییر

و جای ِ آینــه حتا!

به یک تغییر آری، می شود حاصل

فراوان جابجایی ها و تغییرات!

چه می داند ی، شاید

همین تغییر در منزل سبب گردد

جوان در گوش ِ مادر هم بگوید نرم و آهسته:

برای ِ ازدواج آماده ام؛ مادر!

 

زمانی که ید ِ کوچکی

در خانه تغییرات ِ خاص و این چنینی می کند ایجاد

یقینن اتفاقاتی که می افتد در این دنیای ِ پهناور

به روی ِ عالم و هستی

فراوان می نهد تأثیر!

از این رو معتقد هستم

که ما مسئول ِ کار ِ خویش می باشیم

و امواجی که ساطع می شود از کارهای ِ ما

و امواجی که حاصل می شود از حرف های ِ ما

فراتر سرعتش از صوت

و حتا هم فراتر سرعتش از نور می باشد!!

از این رو معتقد هستم

قضاوت آسان نیست

و تنها منتشر باید نمود افکار ِ والا را...

 

Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
جهت حذف وبلاگهای با محتوای نا مناسب شما میتوانید بر روی گزینه "درخواست حذف" در همان صفحه وبلاگ کلیک نمائید
تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 24 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد.
All rights reserved. © WEBLOG24.CLICK 2017 Run in 0.863 seconds
RSS