اخرین جستجو ها
مدار شارژ باطری موبایل ولتاژ در پنج پایه سوکت شارژ متن مداحی دلمو زدم به دریا دربارهی دسته بندی عنصر ها به روش های دیگر کانکت چیست عدم برگزاری کلاس‌ها طرح درس درس زندگی ماو گردش زمین 2 کلاس دوم رم پاو وینت ریاضی اول ابت درس پنجم 10 اسلاید ارتفاع طول تور والیبال برای نوجوانان آدمو نیستی اب میکنن آدمو اب ویژگی های علامه حلی که باعث دیدار وی با زمان شد مسابقه دهه فجر کده ایرانی دوخت بیلر سوت بچه گانه لی چهانی میتوانند سرنشینان کشتی نجات حسین باشند برای کم شدن مضرات آلودگی هوا، شیر و لبنیات بیشتری مصرف کنید اهنگ و متن و سرود المبیاد ورزشی درون مدرسه ای ید کیت آمپلی فایر 1000وات نمونه فرم بازدید راهبران آموزشی ازمدارس طراحی و راه اندازی کارخانه و کارگاه تولید مایع ظرفشویی و دستشویی با حداقل سرمایه یک متن عینی باشیوه پرسش وپاسخ کتاب نگارش دهم جواب صفحه ی داستان ی بهشت قسمت5 پایان ترم طراحی اجزا پاو وینت ریاضی اول ابت درس هشتم 11 اسلاید انشا درمورد پنجره کلاس ۸۰ هزار مورد ویزیت و خدمات درمانی به زندانیان ارایه شده است نمونه ابلاغ همکاران در مدارس ابت نرم افزار surfer v140599 نرم افزار ترسیم نقشه های ی کشکول منتظری pdf شعری به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا س بلوک گچی یکی دیگر از روشهای ساده برای اندازه گیری رطوبت خاک انشایی درباده بروکارمکن مگو چیست کار لطفا دور نزنیم طرز گزراندن اوقات فراغت در امتحانات به سبک فرزانگانی طرح درس روزانه علوم تجربی پایه هفتم تمام مد های gta5 ید و فروش اکانت accounte بازی آنلاین و جذاب perfect kick 135 پرفکت کیک طراحی شفت در بخش design accelerator نرم افزار اینونتور سخنرانی گابریل مارکز رائالیسم جادویی تولیدی مجسمه های پلی استری خام تحقیق در مورد انواع پله های ساختمانی 35 ص تجزیه و ترکیب خطبه 53 نهج البلاغه بیمه تکمیلی بازنشستگان اوقاف مشهد وس لاری اصیل خوزستان ورزشکاران قبل از مسابقه خود از کدام گروه غذایی باید مصرف کنند مجتمع بزرگ فرهن و هنری در قوچان احداث می‌شود طریقه نصب کنتور فرعی پای درد دل یک مادربزرگ هفت مسئله از شیخ بهایی کد آهنگ پیشواز برادر فدای برادر از مطیعی فایل درس پژوهی تعلیمات اجتماعی چهارم ابت آشنایی با آب و هوا تجربه اولین روز کاری ازمون تشخیصی علوم پایه هشتم نمونه تی حسین ع بندرترکمن کاخ مرمر رامسر ع های روستای سوزر اعلام سیستم حریق اعلام حریق اعلام حریق سیستم اعلام آموزش سیستم آموزش سیستم اعلام آدرس باشگاه پارکور در اصفهان همه آنچه در برنامه نود گذشت ازتماس یواشکی تا حرف های تبریزی هزینه های احداث و راه اندازی جایگاه سوخت تک منظوره گاز cng وای خواهرم دوست داره از عقب مش نتایج ازمون تیزهوشان دبستان حسین ع شهرستان قاین درباره نقش هر یک از فعالیت های غیرارادی مانند پلک زدن عطسه سرفه اطلاعاتی جمع اوری کنید خلق حماسه مردم شهرستان نور در روز 22 بهمن تصاویر خطبه بدون الف و خطبه بی‏ نقطه علی ع انشا در مورد گذر رودخانه باروش دیدن معنی بیت های حق از ایرج میرزا طرز تهیه ماسک زغال فعال برای پوست چرا در خطوط انتقال برق انرژی الکتریکی به جای اینکه با جریان بالا وولتاژ پایین انتقال یابد با ولتاژ بالا و جریان پایین منتقل میشود ؟ ترامپ نخستین نطق هفتگی خود را به عنوان رئیس جمهور ایراد کرد پاک آدرس های تایپ شده و حذف تاریخچه مرورگر فایرفا انجام پذیر در حل ج مابه فاوت وام مسکن کارکنان بانک سپه کاباره چیست دختر کلاس چهارمی تنها دانش آموز یک مدرسه در روستایی سخت گذر اسکیل لب عفونی نمونه تکمیل شده گزارش پیشرفت تحصیلی تربیتی پایه اول نگارش دهم صفحه شدن با چادر عربی براق عدختران با چادر براق سایت رسمی مربی پرورش اندام میلاد باقری دبیرستان راضیه فولادشهر معمای روزی زنی رو قبری گریه میکرد یکی پرسید قبر کیه معرفی کتاب آلما شوهرم تنبیهم میکنه جواب معمای زنی روی قبر مردی گریه مید گفتند کیه گفت پدرمه ولی پسرم توش خو ده واگر نمیمرو شوهرم بود چیه؟ اسامی قبول شدگان ارشد ازاد95 مسائل انتقال حرارت با استفاده از فلوئنت شبیه سازی چگونه معمولی به اچ دی تبدیل کنیم تواشیح عربی الله سبحان الله، تواشیح عربی سبحان الله، أسماءُ الحُسنی الله، سبحان سبحان الله، سبحان پاور پوینت درس 7 علوم پایه پنجم دبستان چه خبر اطفال خوب در تهرانپارس آموزش زدن فینیشر دین امبروز محاسبه مساحت زیر نمودار در متلب روش نصب والان ختم مشگل گشایی حروف یرملون درقرآن چیست؟ کپسول مینوسین برای چیست؟ انشا درمورد مادر فقط بارش فکری نشست بصیرتی فتنه های عصرما در آران و بیدگل برگزار شد تصاویر می‌دانستید جن‌ها علاقه دارند کنن؟؟آیا شب‌ها می‌دانستید جن‌ها علاقه زیادی جن‌ها علاقه زیادی دارند کنن؟؟آیا می‌دانستید جن‌ها علا


داستان پندآموز،داستان های مذهبی .قرآنی

على علیه السلام از عد مى گوید
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ


یکى از خصوصیات حضرت على علیه السلام این بود که بیت المال را به طور مساوى میان مردم تقسیم مى کرد و بین مسلمانان تبعیض قائل نمى شد؛ این امر باعث شده بود، برخى از طرفداران تبعیض و انحصار طلبها به معاویه بپیوندند.
عده اى از دوستان على علیه السلام به حضور حضرت رسیدند و گفتند:
- چنانچه افراد سیاس و انحصار طلبها را با پول راضى کنى ، براى پیشرفت امور شایسته تر است . على علیه السلام از این پیشنهاد خشمگین شد فرمود:
- آیا نظرتان این است به انى که تحت حکومت من هستند ظلم کنم و حق آنان را به دیگران بدهم و با تضیع حقوق آنان یارانى دور خود جمع نمایم ؟ به خدا سوگند! تا دنیا وجود دارد و آفتاب مى تابد و ستارگان در آسمان مى درخشند، این کار را نخواهم کرد. اگر مال ، از آن خودم بود آن را به طور مساوى تقسیم مى ، چه رسد به اینکه مال ، مال خداست .
سپس فرمود:
- اى مردم ! ى که کار نیک را در جاى نادرست انجام داد، چند روزى نزد افراد نا اهل و تاریک دل مورد ستایش قرار مى گیرد و در دل ایشان محبت و دوستى مى آفریند؛ ولى اگر روز حادثه بدى براى وى پیش بیاید و به یاریشان نیازمند شود، آنان بدترین و سرزنش کننده ترین دوستان خواهند شد

بحار، ج 41، ص 108 و 111؛ نقل از داستانهاى بحارالانوار ج 1 ص 37 

 

عزیر
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

یکی از ان بنی حضرت عُزیر(ع) بود که نام مبارکش یک بار در قرآن آمده است و نامش در لغت یهود،عذرا گفته می شود.پدر و مادرش در منطقە بیت المقدس زندگی می د.خداوند دو پسر دوقلو به آنها داد که نام یکی را عزیر و نام دیگری را عُذره گذاشتند.عزیر و عذره با هم بزرگ شدند تا به سی سالگی رسیدند.عزیر(ع) پس از آنکه ازدواج کرد به قصد سفر از خانه بیرون آمد.پس از خداحافظی با بستگانش،اندکی انجیر و آب و میوە تازه با خود برداشت تا در سفر از آن بهره بگیرد.در بین راه به آبادی رسید که به طور وحشتناکی درهم ریخته و ویران شده بود و حتی استخوان های نان آنجا نیز پوسیده شده بود.

هنگامی که عزیر(ع)با دیدن این منظره وحشتناک به فکر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و با خود گفت:چگونه خداوند این مردگان را زنده می کند؟البته او این سخن را از روی انکار نگفت بلکه از روی تعجب گفت

شفاى ابو راجع ى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

یکى از داستانهایى که علماء و افراد مورد اطمینان نقل کرده اند و به عنوان یک حادثه قطعى ، در عصر خود شهرت یافت ، داستان ((ابوراجح ))است .
ابو راجح از شیعیان مخلص شهر حله (یکى از اى عراق که در نزدیک نجف اشرف واقع شده ) و س رست یکى از هاى عمومى حله بود، از این رو بسیارى از مردم او را مى شناختند.
در آن عصر، فرماندار حله شخصى به نام ((مرجان صغیر))بود، به او اطلاع دادند که ابو راجح ى از بعضى از اصحاب منافق رسول خدا (ص ) بدگوئى مى کند، فرماندار دستور داد او را آوردند، آنقدر او را زدند که در بستر مرگ افتاد، حتى آنقدر به صورتش مشت و لگد زدند که دندانهایش ‍ کنده شد، و زبانش را بیرون آوردند و با جوالدوزى سوراخ د، و بینى اش را ب د و با وضع بسیار دل اشى ، او را به عده اى از اوباش ‍ سپردند، آنها ریسمان برگردان او کرده و در کوچه ها و خیابانهاى شهر حله مى گرداندند، بقدرى خون از بدن او بیرون آمد، و به او صدمه وارد شد که دیگر نمى توانست حرکت کند، و ى شک نداشت که او مى میرد، و بعد فرماندار تصمیم گرفت او را بکشد، ولى جمعى از حاضران گفتند: او پیرمرد فرتوت است ، و به اندازه کافى مجازات شده و خواه و ناخواه بزودى مى میرد، بنابراین از کشتن او صرف نظر کنید، بسیار از فرماندار خواهش ‍ د، تا اینکه فرماندار او را آزاد کرد.
فرداى همان روز، ناگاه مردم دیدند او از هر جهت سالم است و دندانهایش ‍ در جاى خود قرار گرفته است ، و زخمهاى بدنش خوب شده است ، و هیچگونه اثرى از آنهمه زخمها نیست ، و برخاسته و مشغول خواندن است ، حیران شدند و با تعجب از او پرسیدند:
چطور شد که اینگونه نجات یافتى و گوئى اصلا تو را کتک نزدند و آثار پیرى از تو رفته و جوان شده اى ؟
ابو راجح گفت : من وقتى که در بستر مرگ افتادم ، حتى با زبان نتوانستم دعا م
و تقاضاى کمک از مولایم حضرت ولى عصر (عج ) نمایم ، در قلبم متوسل به آن حضرت شدم ، و از آن حضرت درخواست عنایت ، و به آن بزرگوار پناهنده شدم ، وقتى که شب کاملا تاریک شد، ناگاه دیدم خانه ام پر از نور شد، در هماندم چشمم به مولایم زمان (عج ) افتاد، او جلو آمد و دست شریفش را بر صورتم کشید و فرمود: ((برخیز و براى تاءمین معاش ‍ خانواده ات بیرون برو خدا تو را شفا داد))
اکنون مى بینید که سلامتى کامل خود را باز یافته ام .
یکى از وارستگان آن حضرت ، بنام شمس الدین محمد قارون ، پس از نقل ماجراى فوق مى گوید: ((سوگند به خدا، من ابو راجح را مکرر در حله دیده بودم ، پیرمرد فرتوت ، زرد چهره و کم ریش و بد قیافه بود و همیشه او را اینگونه مى دیدم ، ولى پس از این ماجرا او را تا آ عمرش ، جوانى تنومند و پر قدرت ، و سرخ چهره و با محاسن بلند و پر دیدم ، که گوئى بیست سال بیشتر عمر نکرده است ، آرى او به برکت لطف زمان (عج ) اینگونه شاداب و زیبا و نیرومند گردید.
خبر سلامتى و دگرگونى عجیب او از پیرى ضعیف به جوانى تنومند و قوى شایع شد، همگان فهمیدند فرماندار حله به ماءمورینش دستور داد او را نزد او حاضر کنند، آنها ابو راجح را نزد فرماندار آوردند، ناگاه فرماندار دید قیافه ابو راجح عوض شده ، و کوچکترین اثر آن زخمها در بدن و صورتش نیست ، ابوراجح دیروز با ابوراجح امروز، از زمین تا آسمان فرق دارد، رعب و وحشتى تکان دهنده بر قلب فرماندار افتاد، او آنچنان تحت تاءثیر قرار گرفت ، که از آن پس با مردم حله (که اکثر شیعه بودند) عوض شد.
او قبل از آن جریان وقتى که در حله به جایگاه معروف به مقام ((مقام - علیه السلام -))مى آمد، به طور مس ه آمیزى پشت به قبله مى نشست ، تا به آن مکان شریف توهین کند، ولى بعد از آن جریان به آن مکان مقدس مى آمد و و با دو زانوى ادب در آنجا رو به قبله مى نشست ، و به مردم حله احترام مى نمود و لغزشهاى آنها را نادیده مى گرفت ، و به نیکوکاران آنها نیکى مى کرد، در عین حال عمرش کوتاه شد و بعد از این جریان چندان عمر نکرد و مرد. (1)
خدایا تو را به وجود مبارک چهارده معصوم - علیه السلام - که در این کتاب قطراتى از اقیانوس فضائل آنها آمده ، و تو را به وجود مبارک حضرت ولى عصر عج ) سوگند مى دهم ، نام ما را در طومار شیعیان مخلص آن ثبت کن ، و شفاعت آنها را در دنیا و آ ت ، نصیب ما گردان .


1-بحار الانوار، ج 52 ص 70 و 7



یک زن با ایمان و مسئله حجاب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

در زمان یکى از خلفاى بنى عباس بر اثر ندادن مالیات بر اهل بلخ غضب کرد مردى را طلب کرد بعنوان فرماندار آن شهر روانه کرد و گفت: تا مى‏توانى بر مردم آنجا سخت بگیرید و ترحم بر آناتن روا مدارید تا اینکه مالیات را بدهند.

فرماندار روانه شد به شهر بلخ و فرمانى صادر گردید که هرچه زودتر مالیات را بدهید و الا عقوبت و زندان جاى شماست با این گفتار در میان مردم سر و صداها بلند شد و دیگر آرامش نداشتند مردم فلک زده بلخ هرچه فکر د چاره ندیدند تا اینکه شورا د که بروند دامن عیال فرماندار را بگیرند تا شاید راه چاره‏اى پیدا شود.

عده‏اى حرکت د به طرف عیال فرماندار و مطلب را اظهار د که ما بیچاره‏ایم قدرت دادن مالیات را نداریم، این وضع رقت بار زنهاى بى س رست تاثیرى در روحیه آن زن با ایمان ایجاد کرد، زن با دیدن این منظره پیراهن مرصع به جواهر که براى مجالس عروسى تهیه کرده بود به شوهر داد به جاى مالیات مردم بلخ به نزد خلیفه عباسى فرستاد که از مردم آن شهر بگذرد البته قیمت پیراهن زیادتر از مالیات بود، فرماندار پیراهن را آورد پیش خلیفه نهاد، خلیفه گفت: این چیست؟ گفت: اج مالیات بلخ است که عیالم به جاى مالیات داده است.

آنها تهى دست بودند پس شما قبول نمایید، خلیفه از جریان وضع مردم باخبر شد که قادر به دادن مالیات نیستند و زن فرماندار پیراهن خود را براى مالیات فرستاده، خلیفه این زن را بسیار تحسین کرد و دستور داد بکلى مالیات عفو شود و پیراهن را برگرداند به خود زن، وقتى که فرماندار پیراهن را به زن خود برگرداند و گفت: خلیفه از عمل شما تحسین کرد و احترام گذاشت و مالیات را بخشید، بعد زن سوال کرد: آیا سلطان بر این پیراهن نگاه کرد یا نه؟ گفت: بلى.

زن گفت: پیراهنى که نظر نامحرم بر آن افتاده باشد من دیگر نمى‏پوشم ولى آن را بفروشید تا در بلخ مسجدى بنا کرد مسجد فعلى از پول همان پیراهن است، بعد از تکمیل بنا، ثلث پول زیاد آمد آن را نیز زیر یکى از ستون‏هاى مسجد پنهان د که هر وقت مسجد محتاج به تعمیر باشد از آن پول استفاده کنند، عفت یک زن چقدر عالى است‏

ابن بطوطه در حله خود نقل کرده است

سگ انگلیسی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

در زمانی که نصرت ال ه دارایی بود، لایحه ای به مجلس آورد که به موجب آن، ت ایران یکصد قلاده سگ از انگلستان یداری و وارد کند. او شرحی در باره خصوصیات این سگ ها بیان کرد و گفت: این سگ ها شناسنامه دارند، پدر و مادر دارند، نژادشان معلوم است و به محض آن که را ببینند، او را می گیرند. مدرس، پس از شنیدن توضیحات شاهزاده نصرت ال ه، دست را بر روی میز کوبید و گفت: مخالفم!

دارایی گفت: آ چرا هر چه لایحه می آوریم شما مخالفت می کنید; دلیلش چیست؟

مدرس که تبسمی بر لبانش نقش بسته بود، پاسخ داد: مخالفت من، هم دلیل دارد و هم به سود شماست. مگر نگفتید این سگ ها به محض دیدن ، او را می گیرند، خوب، آقای دارایی! با ورود این سگ ها به ایران اول ی که گرفتار آنها می شود خود شما هستید; پس مخالفت من به نفع شماست!

به نقل از: داستانهای مدرس، ص177

اگر آنچه پدرت مى بیند ببینى گریه نمى کنى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ


شخصى به نام حبیب بن عمر مى گوید: به عیادت حضرت علیه السلام در همان بیمارى که از دنیا رفت رفتم ، نگاهى به جراحت (سر) آن حضرت انداختم و گفتم :
یا المؤمنین این زخم شما چیز (مهمى ) نیست ، و بر شما خوفى نیست ، حضرت فرمود: اى حبیب به خدا قسم من همین ساعت از میان شما مى روم .
ام کلثوم دختر حضرت با شنیدن این جمله گریان شد، حضرت فرمود: دخترم چرا گریه مى کنى ؟ جواب داد: بابا شما فرمودى همین ساعت از من جدا مى شوى ، حضرت فرمود: دخترم گریه نکن ، به خدا قسم اگر آنچه پدرت مى بیند ببینى گریه نمى کنى !
حبیب گفت : عرض یا المؤمنین شما چه مى بینى ؟ حضرت فرمود: ملائکه آسمان و ان را مى بینم که کنار یکدیگر ایستاده ، همگى منتظرند مرا در آغوش بگیرند و اینک این برادرم محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم است که نزد من نشسته و مى فرماید:
(یا على ) بیا آنچه در مقابل تو است از ح ى که تو در آنى بهتر است .
راوى گوید: از منزل خارج نشدم تا آنکه حضرت از دنیا رفت .
فردا صبح مجتبى علیه السلام بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم شب گذشته قرآن نازل شد (شب بیست و سوم رمضان ) و در این شب عیسى بن مریم به آسمان برده شد و در همین شب یوشع بن نون کشته شد و در این شب المؤمنین (ع ) از دنیا رفت .
به خدا قسم از اوصیاء و نه انى که بعد از او (على علیه السلام ) مى آیند، بر او در وارد شدن به بهشت سبقت نگیرند.
هر گاه اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم او را به جنگ مى فرستاد، جبرئیل در طرف راست ، و میکائیل در طرف چپ ، او را یارى مى دادند.
آنگاه حضرت فرمود: او از مال دنیا طلا و نقره اى (هیچ پولى ) باقى نگذارد، مگر هفتصد درهم که از سهم او زیاد آمده بود و مى خواست براى خانواده اش خدمتکارى بگیرد

مناقب اهل البیت علیه السلام ج 1، ص 146. نقل از پیشگویى هاى المؤمنین ، ص 371

بچه حوری

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ 

توی همه آنهایی که مرا بخاطر کم سن‌وسالی اذیت می‌ د یکی خیلی مرا سوزاند. هیچ وقت یادم نمی‌رود. آمد جلوی همه ،خیلی آرام و ساده و بدون کنایه گفت :"تو اگر شهید بشوی آن دنیا یک بچه حوری گیرت می‌آید

 

روزگاری جنگی بود ، ص 93

گشایش بعد از صبر(صبر)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

بانوی بینوایی ، یگانه پسرش به سفر رفته بود ، و سفر او طولانی شد . او سخت نگران شده بود و به حضور صادق علیه السلام آمد و گفت : پسرم به مسافرت رفته و سفرش بسیار طول کشیده و هنوز برنگشته و بسیار نگرانم . 
فرمود : ای خانم صبر کن ، در پرتو آن خود را نگهدار . آن بانو رفت و پس از چند روز انتظار باز پسرش نیامد ، کاسه صبرش لبریز گردید و به محضر آمد و گفت : پسرم نیامده ، سفرش طول کشید ، چه کنم ؟ فرمود : مگر نگفتم صبر و مقاومت کن . گفت : سوگند به خدا صبرم به درجه آ رسیده و دیگر تاب و توان صبر را ندارم ! 
فرمود : اکنون به خانه ات برو که پسرت آمده است . او سراسیمه به سوی خانه اش رفت ، و دید پسرش از مسافرت بازگشته است ، بسیار خوشحال شد و با خود گفت : مگر بر وحی نازل می شود ، او از کجا فهید که پسرم آمده است ؟ ! بروم این موضوع را از خودش بپرسم . 
نزد آمد و عرض کرد : آری همانگونه که خبر دادید پسرم از سفر آمده آیا بر شما وحی نازل می شود که چنین خبر پنهان را دادید ؟ 
فرمود : من این خبر را از یکی از گفتار رسول خدا بدست آوردم که فرمود : (هنگامی که صبر انسان به پایان رسید ، گشایش کار او فرا می رسد

از اینکه صبر تو به پایان رسیده بود ، دریافتم که گشایش مشکل تو فراهم شده است . از این رو به تو گفتم : برو که پسرت آمده است ، و خبر من مطابق با واقع گردید

حکایتهای شنیدنی 5/ 147 - لیالی الاخبار 1/ 266

Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
جهت حذف وبلاگهای با محتوای نا مناسب شما میتوانید بر روی گزینه "درخواست حذف" در همان صفحه وبلاگ کلیک نمائید
تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 24 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد.
All rights reserved. © WEBLOG24.CLICK 2017 Run in 0.728 seconds
RSS