اخرین جستجو ها
عنصر قانونی جرم علیه حق حیات در حقوق جزای افغانستان راستان گردید گوتینگن المان پروفسور جراحی گوتینگن پروفسور راستان بخشودگی جرایم دیرکرد به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی یک تعریف مختصر مفید از کار ما کوتاه جانبازی که به سقف نگاه میکند الکتروموتور 3کیلو وات چند امپر مصرف برق دارد ارتباط ای جهان و توسعه گردشگری مقاله پژوهش در عملیات روش پژوهش کیم هئونگ سو سیاسەتی کورد کوردستان لەگەڵ پێشمەرگە ئەوە گەلی کورد باشووری کوردستان هێزی پێشمەرگە قەیرانی مووسڵ مانای ئەوە مادر خورشید شماره تماس با احد عظیم زاده شانه کمتر زن به مویت رام رسمی alcatelone touch 5035d جلسه آقای مدیران خاتمی مقام اخبار آقای دعایی آقای خاتمی مدیران سایت‌های مقام مسئول تولید اشتهارد کاری کارگشا نمایش کودک شاد و موزیکال شنل قرمزی افشاگری روستوف پس از کارشکنی اماراتی ها علیه آزمون اشعارشاعرگرامی شهرمن شهریاااااااااااااااااااار اشتغال زائی برای 21 هزار نفر با اجرای پروژه های مشارکتی شهرداری اصفهان مسابقه حدیث خوانی رمضان مرحمت زیاد به انگلیسی شماره‌ تلفن های ضروری برای مسافران نوروز سومین جلسه اتاق فکر باحضور مدیران مدارس متوسطه دوره دوم رفع الله رایه ا ینب س پارک پارک ژوراسیک رضایت از ید را نصب تکمیل میکند جلسات تصمیم‌گیری‌های ستاد تنظیم بازار پشت درهای بسته وزارت جهاد کشاورزی پلیس فاوا چ مدرکی نیاز دارد استار طراحی رستوران معماری اجرای آلیاژهای هیپویوتکتیک آلومینیوم سیلیسیوم کولر گازی ایستاده دست دوم قافیه و ردیف های شهر ستایش از سعدی طرز دوخت بقچه سرود صوتی مهر خدا در دل من رونمایی از پوستر سی‌امین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران تولد عشقم پول نداشتم موضوع طرح یاوران ولایت متن هتی غمیگین به سلامتی سنگ قبرم huntington beach criminal defense attorney preserves anyone an inadequate help o مدارات ولوم لمسی پست ویژه پرستی در رزیدنت اویل کالای معمای هواپیما تاریخچه bmw ویدیو هوسات عادل ابنیعیص کارورزی بالینی خــدای خـــدای مـــن خـــدای مـــن جدیدترین بازی پرفکت کیک پروژه خانه آبشار اثر فرانک لوید رایت بازدید پیش وتان فوتبال بابلسر از مرکز توانبخشی شهید فیاض بخش سر ود تبریک تولد حسین جون گناباد کل یونی از انواع مواد معدنی ف ی و غیرف ی است خوابم میاد ولی خوابم نمیبره جامدادی بانمد واپسین ساعات سال در کنار چشمه بیدمشک نتیجه بازی فوتبال هنرمندان ایران تبلیغ شرکت بیز خوام عاشق دختر خاطر خاطر خوام کنید عاشقی دختر خاطر دختر آبادانی آبادانی عاشق حسن ظن ، سلامت آفرین است مسابقات فوتبال قهرمانی نونهالان استان همدان هدف کبود راهنگ ـ پاس همدان رادمنش در مصاحبه با direct tv مارادونا رونالدو به حق، بهترین بازیکن دنیا شد تواضع وفروتی امادگی دفاع پایان نامه شهریور ازاد نراق قشنگ ترین مداحی ابوذر بیوکافی جلوه هایی زیبا از اوج عشق وایثار به اباعبدالله الحسین علیه السلام د یاده روی اربعین جابر ابن حیان در اردستان بی کلام سرود المپیاد یک انشای ذهنی به روش جانشین سازی اززبان مترسک مزرعه نمونه محتویات لیبل حبوبات ده توصیه چگونه می توان یک شاعر موفق شد انشا درباره اوتوبوس شلوغ نمونه گزارش تخصصی مشاور مدرسه سیده سعیده حسینی فرزند شهید علی بصیرت افزایی و معرفت دینی در جامعه علمی از اهمیت فراوانی برخوردار است مراحل ثبت نام اخذ سند برای املاک بدون سند به زبان ساده کانال بچه های قدیمی znu ترکیه گردشگری جهانی سازمان متحد رفاعی سازمان جهانی جهانی گردشگری گذراندن تعطیلات صنعت گردشگری برای گذراندن سازمان جهانی گردشگری برا بخشنامه 57 230079 ا ام دستگاه های اجرایی شورای ی دهستان حرجند پاسخ فعالیتهای نوشتاری درس چهارم فارسی هفتم برگزاری مسابقات دوومیدانی به مناسبت دهه مبارک فجر بادصبا نسخه پاییز هزینه ساخت کارخانه سرم سازی شمارش ریاضی هندسی آشنایی رقمی اعداد اشکال هندسی رقمی شمارش شمارش اعداد ریاضی شمارش ریاضی آشنایی ریاضی شمارش اعداد اشکال هندسی آشنایی ثبت نام آزمون میکروپیگمنتیشن در فنی حرفه ای پروژه matlab افزار سلولی اتوماتای ی افزار matlab یادگیر سلولی اتوماتای یادگیر ی تصویر فروش پروژه اتوماتای یادگیر سلولی آیا وجود چند کوزه خالی بزرگ در زیر تپه نشانه دفینه است آهنگ لیلا مازیار سر جلسه امتحان آهنگ گچر بودا گچر ترکیه کاروانسرای ایری علیا؛ کاروانسرای از دوره‌های تیموری و صفوی تومان هزار دلار قیمت کاهش ۱۵۰۰ ۱۵۰۰ تومان تومان کاهش هزار تومان امروز قیمت تومان ۱۵۰۰ گواد چیست فارسی هدیه آسمان آموزش بخوانیم بنویسیم بنویسیم فارسی آموزش قرآن فارسی بنویسیم فارسی بخوانیم قرآن ریاضی بنویسیم فارسی بخوانیم فارسی زندگینامه آتنا خلیلی پالندی زنبورهای زنبورها اختراع اینکه بدون اینکه اجازه می‌دهد آرامش بخشید خدمت مقابل مسؤول ماجرای رزرو بلیط کنسرت ابراهیم تاتلیس توسط یک ایرانی ظرفیت مدارهای الکترونی قضاوت دیگران جه اینکه کنیم دخ دیگران قضاوت مورد دیگران قدرت اختیار مورد دیگران قضاوت


داستان پندآموز،داستان های مذهبی .قرآنی

على علیه السلام از عد مى گوید
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ


یکى از خصوصیات حضرت على علیه السلام این بود که بیت المال را به طور مساوى میان مردم تقسیم مى کرد و بین مسلمانان تبعیض قائل نمى شد؛ این امر باعث شده بود، برخى از طرفداران تبعیض و انحصار طلبها به معاویه بپیوندند.
عده اى از دوستان على علیه السلام به حضور حضرت رسیدند و گفتند:
- چنانچه افراد سیاس و انحصار طلبها را با پول راضى کنى ، براى پیشرفت امور شایسته تر است . على علیه السلام از این پیشنهاد خشمگین شد فرمود:
- آیا نظرتان این است به انى که تحت حکومت من هستند ظلم کنم و حق آنان را به دیگران بدهم و با تضیع حقوق آنان یارانى دور خود جمع نمایم ؟ به خدا سوگند! تا دنیا وجود دارد و آفتاب مى تابد و ستارگان در آسمان مى درخشند، این کار را نخواهم کرد. اگر مال ، از آن خودم بود آن را به طور مساوى تقسیم مى ، چه رسد به اینکه مال ، مال خداست .
سپس فرمود:
- اى مردم ! ى که کار نیک را در جاى نادرست انجام داد، چند روزى نزد افراد نا اهل و تاریک دل مورد ستایش قرار مى گیرد و در دل ایشان محبت و دوستى مى آفریند؛ ولى اگر روز حادثه بدى براى وى پیش بیاید و به یاریشان نیازمند شود، آنان بدترین و سرزنش کننده ترین دوستان خواهند شد

بحار، ج 41، ص 108 و 111؛ نقل از داستانهاى بحارالانوار ج 1 ص 37 

 

عزیر
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

یکی از ان بنی حضرت عُزیر(ع) بود که نام مبارکش یک بار در قرآن آمده است و نامش در لغت یهود،عذرا گفته می شود.پدر و مادرش در منطقە بیت المقدس زندگی می د.خداوند دو پسر دوقلو به آنها داد که نام یکی را عزیر و نام دیگری را عُذره گذاشتند.عزیر و عذره با هم بزرگ شدند تا به سی سالگی رسیدند.عزیر(ع) پس از آنکه ازدواج کرد به قصد سفر از خانه بیرون آمد.پس از خداحافظی با بستگانش،اندکی انجیر و آب و میوە تازه با خود برداشت تا در سفر از آن بهره بگیرد.در بین راه به آبادی رسید که به طور وحشتناکی درهم ریخته و ویران شده بود و حتی استخوان های نان آنجا نیز پوسیده شده بود.

هنگامی که عزیر(ع)با دیدن این منظره وحشتناک به فکر معاد و زنده شدن مردگان افتاد و با خود گفت:چگونه خداوند این مردگان را زنده می کند؟البته او این سخن را از روی انکار نگفت بلکه از روی تعجب گفت

شفاى ابو راجع ى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

یکى از داستانهایى که علماء و افراد مورد اطمینان نقل کرده اند و به عنوان یک حادثه قطعى ، در عصر خود شهرت یافت ، داستان ((ابوراجح ))است .
ابو راجح از شیعیان مخلص شهر حله (یکى از اى عراق که در نزدیک نجف اشرف واقع شده ) و س رست یکى از هاى عمومى حله بود، از این رو بسیارى از مردم او را مى شناختند.
در آن عصر، فرماندار حله شخصى به نام ((مرجان صغیر))بود، به او اطلاع دادند که ابو راجح ى از بعضى از اصحاب منافق رسول خدا (ص ) بدگوئى مى کند، فرماندار دستور داد او را آوردند، آنقدر او را زدند که در بستر مرگ افتاد، حتى آنقدر به صورتش مشت و لگد زدند که دندانهایش ‍ کنده شد، و زبانش را بیرون آوردند و با جوالدوزى سوراخ د، و بینى اش را ب د و با وضع بسیار دل اشى ، او را به عده اى از اوباش ‍ سپردند، آنها ریسمان برگردان او کرده و در کوچه ها و خیابانهاى شهر حله مى گرداندند، بقدرى خون از بدن او بیرون آمد، و به او صدمه وارد شد که دیگر نمى توانست حرکت کند، و ى شک نداشت که او مى میرد، و بعد فرماندار تصمیم گرفت او را بکشد، ولى جمعى از حاضران گفتند: او پیرمرد فرتوت است ، و به اندازه کافى مجازات شده و خواه و ناخواه بزودى مى میرد، بنابراین از کشتن او صرف نظر کنید، بسیار از فرماندار خواهش ‍ د، تا اینکه فرماندار او را آزاد کرد.
فرداى همان روز، ناگاه مردم دیدند او از هر جهت سالم است و دندانهایش ‍ در جاى خود قرار گرفته است ، و زخمهاى بدنش خوب شده است ، و هیچگونه اثرى از آنهمه زخمها نیست ، و برخاسته و مشغول خواندن است ، حیران شدند و با تعجب از او پرسیدند:
چطور شد که اینگونه نجات یافتى و گوئى اصلا تو را کتک نزدند و آثار پیرى از تو رفته و جوان شده اى ؟
ابو راجح گفت : من وقتى که در بستر مرگ افتادم ، حتى با زبان نتوانستم دعا م
و تقاضاى کمک از مولایم حضرت ولى عصر (عج ) نمایم ، در قلبم متوسل به آن حضرت شدم ، و از آن حضرت درخواست عنایت ، و به آن بزرگوار پناهنده شدم ، وقتى که شب کاملا تاریک شد، ناگاه دیدم خانه ام پر از نور شد، در هماندم چشمم به مولایم زمان (عج ) افتاد، او جلو آمد و دست شریفش را بر صورتم کشید و فرمود: ((برخیز و براى تاءمین معاش ‍ خانواده ات بیرون برو خدا تو را شفا داد))
اکنون مى بینید که سلامتى کامل خود را باز یافته ام .
یکى از وارستگان آن حضرت ، بنام شمس الدین محمد قارون ، پس از نقل ماجراى فوق مى گوید: ((سوگند به خدا، من ابو راجح را مکرر در حله دیده بودم ، پیرمرد فرتوت ، زرد چهره و کم ریش و بد قیافه بود و همیشه او را اینگونه مى دیدم ، ولى پس از این ماجرا او را تا آ عمرش ، جوانى تنومند و پر قدرت ، و سرخ چهره و با محاسن بلند و پر دیدم ، که گوئى بیست سال بیشتر عمر نکرده است ، آرى او به برکت لطف زمان (عج ) اینگونه شاداب و زیبا و نیرومند گردید.
خبر سلامتى و دگرگونى عجیب او از پیرى ضعیف به جوانى تنومند و قوى شایع شد، همگان فهمیدند فرماندار حله به ماءمورینش دستور داد او را نزد او حاضر کنند، آنها ابو راجح را نزد فرماندار آوردند، ناگاه فرماندار دید قیافه ابو راجح عوض شده ، و کوچکترین اثر آن زخمها در بدن و صورتش نیست ، ابوراجح دیروز با ابوراجح امروز، از زمین تا آسمان فرق دارد، رعب و وحشتى تکان دهنده بر قلب فرماندار افتاد، او آنچنان تحت تاءثیر قرار گرفت ، که از آن پس با مردم حله (که اکثر شیعه بودند) عوض شد.
او قبل از آن جریان وقتى که در حله به جایگاه معروف به مقام ((مقام - علیه السلام -))مى آمد، به طور مس ه آمیزى پشت به قبله مى نشست ، تا به آن مکان شریف توهین کند، ولى بعد از آن جریان به آن مکان مقدس مى آمد و و با دو زانوى ادب در آنجا رو به قبله مى نشست ، و به مردم حله احترام مى نمود و لغزشهاى آنها را نادیده مى گرفت ، و به نیکوکاران آنها نیکى مى کرد، در عین حال عمرش کوتاه شد و بعد از این جریان چندان عمر نکرد و مرد. (1)
خدایا تو را به وجود مبارک چهارده معصوم - علیه السلام - که در این کتاب قطراتى از اقیانوس فضائل آنها آمده ، و تو را به وجود مبارک حضرت ولى عصر عج ) سوگند مى دهم ، نام ما را در طومار شیعیان مخلص آن ثبت کن ، و شفاعت آنها را در دنیا و آ ت ، نصیب ما گردان .


1-بحار الانوار، ج 52 ص 70 و 7



یک زن با ایمان و مسئله حجاب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

در زمان یکى از خلفاى بنى عباس بر اثر ندادن مالیات بر اهل بلخ غضب کرد مردى را طلب کرد بعنوان فرماندار آن شهر روانه کرد و گفت: تا مى‏توانى بر مردم آنجا سخت بگیرید و ترحم بر آناتن روا مدارید تا اینکه مالیات را بدهند.

فرماندار روانه شد به شهر بلخ و فرمانى صادر گردید که هرچه زودتر مالیات را بدهید و الا عقوبت و زندان جاى شماست با این گفتار در میان مردم سر و صداها بلند شد و دیگر آرامش نداشتند مردم فلک زده بلخ هرچه فکر د چاره ندیدند تا اینکه شورا د که بروند دامن عیال فرماندار را بگیرند تا شاید راه چاره‏اى پیدا شود.

عده‏اى حرکت د به طرف عیال فرماندار و مطلب را اظهار د که ما بیچاره‏ایم قدرت دادن مالیات را نداریم، این وضع رقت بار زنهاى بى س رست تاثیرى در روحیه آن زن با ایمان ایجاد کرد، زن با دیدن این منظره پیراهن مرصع به جواهر که براى مجالس عروسى تهیه کرده بود به شوهر داد به جاى مالیات مردم بلخ به نزد خلیفه عباسى فرستاد که از مردم آن شهر بگذرد البته قیمت پیراهن زیادتر از مالیات بود، فرماندار پیراهن را آورد پیش خلیفه نهاد، خلیفه گفت: این چیست؟ گفت: اج مالیات بلخ است که عیالم به جاى مالیات داده است.

آنها تهى دست بودند پس شما قبول نمایید، خلیفه از جریان وضع مردم باخبر شد که قادر به دادن مالیات نیستند و زن فرماندار پیراهن خود را براى مالیات فرستاده، خلیفه این زن را بسیار تحسین کرد و دستور داد بکلى مالیات عفو شود و پیراهن را برگرداند به خود زن، وقتى که فرماندار پیراهن را به زن خود برگرداند و گفت: خلیفه از عمل شما تحسین کرد و احترام گذاشت و مالیات را بخشید، بعد زن سوال کرد: آیا سلطان بر این پیراهن نگاه کرد یا نه؟ گفت: بلى.

زن گفت: پیراهنى که نظر نامحرم بر آن افتاده باشد من دیگر نمى‏پوشم ولى آن را بفروشید تا در بلخ مسجدى بنا کرد مسجد فعلى از پول همان پیراهن است، بعد از تکمیل بنا، ثلث پول زیاد آمد آن را نیز زیر یکى از ستون‏هاى مسجد پنهان د که هر وقت مسجد محتاج به تعمیر باشد از آن پول استفاده کنند، عفت یک زن چقدر عالى است‏

ابن بطوطه در حله خود نقل کرده است

سگ انگلیسی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

در زمانی که نصرت ال ه دارایی بود، لایحه ای به مجلس آورد که به موجب آن، ت ایران یکصد قلاده سگ از انگلستان یداری و وارد کند. او شرحی در باره خصوصیات این سگ ها بیان کرد و گفت: این سگ ها شناسنامه دارند، پدر و مادر دارند، نژادشان معلوم است و به محض آن که را ببینند، او را می گیرند. مدرس، پس از شنیدن توضیحات شاهزاده نصرت ال ه، دست را بر روی میز کوبید و گفت: مخالفم!

دارایی گفت: آ چرا هر چه لایحه می آوریم شما مخالفت می کنید; دلیلش چیست؟

مدرس که تبسمی بر لبانش نقش بسته بود، پاسخ داد: مخالفت من، هم دلیل دارد و هم به سود شماست. مگر نگفتید این سگ ها به محض دیدن ، او را می گیرند، خوب، آقای دارایی! با ورود این سگ ها به ایران اول ی که گرفتار آنها می شود خود شما هستید; پس مخالفت من به نفع شماست!

به نقل از: داستانهای مدرس، ص177

اگر آنچه پدرت مى بیند ببینى گریه نمى کنى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ


شخصى به نام حبیب بن عمر مى گوید: به عیادت حضرت علیه السلام در همان بیمارى که از دنیا رفت رفتم ، نگاهى به جراحت (سر) آن حضرت انداختم و گفتم :
یا المؤمنین این زخم شما چیز (مهمى ) نیست ، و بر شما خوفى نیست ، حضرت فرمود: اى حبیب به خدا قسم من همین ساعت از میان شما مى روم .
ام کلثوم دختر حضرت با شنیدن این جمله گریان شد، حضرت فرمود: دخترم چرا گریه مى کنى ؟ جواب داد: بابا شما فرمودى همین ساعت از من جدا مى شوى ، حضرت فرمود: دخترم گریه نکن ، به خدا قسم اگر آنچه پدرت مى بیند ببینى گریه نمى کنى !
حبیب گفت : عرض یا المؤمنین شما چه مى بینى ؟ حضرت فرمود: ملائکه آسمان و ان را مى بینم که کنار یکدیگر ایستاده ، همگى منتظرند مرا در آغوش بگیرند و اینک این برادرم محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم است که نزد من نشسته و مى فرماید:
(یا على ) بیا آنچه در مقابل تو است از ح ى که تو در آنى بهتر است .
راوى گوید: از منزل خارج نشدم تا آنکه حضرت از دنیا رفت .
فردا صبح مجتبى علیه السلام بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم شب گذشته قرآن نازل شد (شب بیست و سوم رمضان ) و در این شب عیسى بن مریم به آسمان برده شد و در همین شب یوشع بن نون کشته شد و در این شب المؤمنین (ع ) از دنیا رفت .
به خدا قسم از اوصیاء و نه انى که بعد از او (على علیه السلام ) مى آیند، بر او در وارد شدن به بهشت سبقت نگیرند.
هر گاه اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم او را به جنگ مى فرستاد، جبرئیل در طرف راست ، و میکائیل در طرف چپ ، او را یارى مى دادند.
آنگاه حضرت فرمود: او از مال دنیا طلا و نقره اى (هیچ پولى ) باقى نگذارد، مگر هفتصد درهم که از سهم او زیاد آمده بود و مى خواست براى خانواده اش خدمتکارى بگیرد

مناقب اهل البیت علیه السلام ج 1، ص 146. نقل از پیشگویى هاى المؤمنین ، ص 371

بچه حوری

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ 

توی همه آنهایی که مرا بخاطر کم سن‌وسالی اذیت می‌ د یکی خیلی مرا سوزاند. هیچ وقت یادم نمی‌رود. آمد جلوی همه ،خیلی آرام و ساده و بدون کنایه گفت :"تو اگر شهید بشوی آن دنیا یک بچه حوری گیرت می‌آید

 

روزگاری جنگی بود ، ص 93

گشایش بعد از صبر(صبر)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

بانوی بینوایی ، یگانه پسرش به سفر رفته بود ، و سفر او طولانی شد . او سخت نگران شده بود و به حضور صادق علیه السلام آمد و گفت : پسرم به مسافرت رفته و سفرش بسیار طول کشیده و هنوز برنگشته و بسیار نگرانم . 
فرمود : ای خانم صبر کن ، در پرتو آن خود را نگهدار . آن بانو رفت و پس از چند روز انتظار باز پسرش نیامد ، کاسه صبرش لبریز گردید و به محضر آمد و گفت : پسرم نیامده ، سفرش طول کشید ، چه کنم ؟ فرمود : مگر نگفتم صبر و مقاومت کن . گفت : سوگند به خدا صبرم به درجه آ رسیده و دیگر تاب و توان صبر را ندارم ! 
فرمود : اکنون به خانه ات برو که پسرت آمده است . او سراسیمه به سوی خانه اش رفت ، و دید پسرش از مسافرت بازگشته است ، بسیار خوشحال شد و با خود گفت : مگر بر وحی نازل می شود ، او از کجا فهید که پسرم آمده است ؟ ! بروم این موضوع را از خودش بپرسم . 
نزد آمد و عرض کرد : آری همانگونه که خبر دادید پسرم از سفر آمده آیا بر شما وحی نازل می شود که چنین خبر پنهان را دادید ؟ 
فرمود : من این خبر را از یکی از گفتار رسول خدا بدست آوردم که فرمود : (هنگامی که صبر انسان به پایان رسید ، گشایش کار او فرا می رسد

از اینکه صبر تو به پایان رسیده بود ، دریافتم که گشایش مشکل تو فراهم شده است . از این رو به تو گفتم : برو که پسرت آمده است ، و خبر من مطابق با واقع گردید

حکایتهای شنیدنی 5/ 147 - لیالی الاخبار 1/ 266

Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
جهت حذف وبلاگهای با محتوای نا مناسب شما میتوانید بر روی گزینه "درخواست حذف" در همان صفحه وبلاگ کلیک نمائید
تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 24 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد.
All rights reserved. © WEBLOG24.CLICK 2017 Run in 0.712 seconds
RSS