چقدر من بد شدم...چقدر زن بدیم...خدا ازم راضی باشه.خیلی اذیت میکنم شوهرمه...ا جای دیگه پرم سر اون طفلی خالی میکنم...چکار کنم...

 

دو روز که اونجا بودم همش شبا باهم مشکل پیدا میک و شت به هم میخو دیم.شب اول که به خاط قضیه ی لباس ازم ناراحت بود.شب دومم خودم خواستم تلافی بشو در بیارم.نرفتم بغلش که بفهمه تو خماری بودن یعنی چی...

دیروز از سر کار اومد.ابراز کرد که سر درد و بی حال.حوصله ی ناز کشیدنش رو نداشتم.بس که مامنش نازشو کشیده.دیگه من چکارم.اصلا توجه ن .تا افطار یکم خو د یکم پاشد.بدن درد گرفت.

بازم نچ گفتم و بی محلی ...بعد از افطار معده دردم بهش اضافشد.رنگ پرید و حالش اب شد...اما من باز هم...اخ که چقدر از دست خودم عصبیم.

خودش رفت قرص خورد و تو اتاق دراز کشید.

با خودم میگفتم. ه.میخواد از زیر شب احیا در بره.یا اینکه منو نبره خونمون.اخه دو شب و سه روز بود که خونه ی اونا بودم.دلم برای خونمون تنگشده بود دیگه.بعدشم اگه ش احیا بیرون نرم میمیرم.فکر می ناز میکنه که نازشو ب م و بگم بیرون نریم.تا حتی صدام زد که یک روسری بدم سرشو ببنده اما من با اوف و پوف بردم.اونم گفت نمیخوام خودش خوب میشه و خو د...

(گرما زده شده بود.کارش خیلی سنگینه.تو افتابا.تو شهرکای نازه تاسیس بی اب و علف برق کشی و نصب تیر دارن. شرکت برق شوهرم.با زبون روزه و کلاه و دستکش و چکمه ی ایمنی و لباس کار.اب پز میشه.از شدت گرما دائم تهوع داره.اما من اصلا موافق نیستم که روز باز کنه.برع مامانش که اگه به مامانش باشه میگه کلا نگیره)

به هر حال.یک ساعت خو د منم تو اوج عصبانیتونشستم به جوشن کبیر خوندن.بعد از یک ساعت پاشد و شروع کرد به لباس پوشیدن.مامان و خواهر فضولش هی گفتن نرو.ح بده.واجب که نیست.استراحت کن...من هیچی نگفتم. اما اون خودش دل پاکش طاقت نمیده که شب به این مهمی بیوفته تو جا...

خلاصه راه افتادیم.دستمو گرفت اما حرف نمیزد...

باهام خوش رفتار بود.تو خیابون مثل همیشه مواظبم بود.از دردش پرسید.خیلی معمولی گفت.بهتره.خوب میشه خودش.و سکوت.

هی نگاش می تا سر میچرخوند که نگام کنه.لب میچیدم و سرمو مینداختم پایین..لبخندی زد و دلمو مثل همیشه اروم کرد.پر از ارامش.پر از نفس عمیق...

رفتیم هیت و دعا کردیم و سقایی و دعا شنیدم و برای سلامتی همسرم دعا .

اون منو به این هییت برد و اشنا کرد.پس هر چی ثواب جمع میکنم برای محمدمه...هر چی...

بعدم خونه و اونقدر بی حال بود که بی سحری خو د.نمدونم امروز در چه حاله.

ا شبی بهش گفتم.منو ببخش محمد.خیلی اذییت میکنم.

لبخند زد منو تو بغلش کشید و گفت مهم نیست.بخواب.

و چشمام بسته شد.به همین راحتی...

سه شبیه عین ادم با هم نخو دیم.هرشب ناراحتی و ادا بازی.

امشبم نمیاد خونمون.یعنی اصلا بهش تعارف هم نزدم...

اما فردا شب...بیایین ادامه...با رمز قبلی...