تازه دانستم نه با آب و نه با نان زنده ام


تازه فهمیدم نه با جسم و نه با جان زنده ام


تازگی ها باورم شد اینکه مثل هر غریب


دورتر از خود دلی دارم که با آن زنده ام


هر کجا رفتم به چشمان من آمد خاک او


دور که از او سخت حیران زنده ام


گرم او بودم دریغا دیر فهمیدم که من


با چه گرمایی در آغوش زمستان زنده ام


کم نمی آرم که در امروز و در فردای خود


از سرانگشتان آن لطف فراوان زنده ام


سایه وار از خود ندارم هیچ دور از آفتاب


هر کجا باشم به خورشید اسان زنده ام