دیروز نزدیک اذون مثل یه بشکه باروت لنگ لنگون میرفتم خونه .( پام خیلی درد میکرد . نه اون پام که همیشه خدا پیچ میخوره اون یکی دیگه ). از عصبانیت درحال خفه شدن بودم . یه لحظه با خودم فکر چی شد به این حد از خشم رسیدم؟ چرا کاری که این قدر بهم انرژی میداد امروز رفته رو اعصابم؟ نمیتونم همه چیز رو گردن هورمون ها بندازم . دیروز یکی از آقایون بهم گفت امروز اخلاقتون چطوره؟ امروز هم اعصاب ندارید؟ خندیدم و گفتم نه خوبم . واقعا تکیه کلامم شده صدا رو کم کنید سرم رفت . اعصاب ندارم . هرچی گفتم بگید چشم حوصله ندارم کل کل کنم . به من ربطی نداره . از دستتون خودم رو میکشم . سرم رو میکوبم به دیوار . دیوونه م کردید دیگه و ....

تو راه خونه فهمیدم خیلی اخلاقم گند و بد شده . تصمیم گرفتم به چیزای خوب فکر کنم . حدود 15_16 سال قبل زمانی که نصف الان سن داشتم و شاید هم کمتر، خیلی بد بود . از 12 ماه سال 11 ماه رو با مامان قهر بودم . همیشه باهم دعوا داشتیم . بچه ارومی بودم و سرم به درس و کتاب بود . اما مامان میخواست من مثل خودش باشم من هم از زمین تا آسمون باهاش فرق داشتم . خونه داریم زیر صفر بود و این مامان رو عصبانی میکرد . آشپزی بلد نبودم و علاقه هم نداشتم یاد بگیرم . از لحاظ اجتماعی هم برع مامان بودم . واسه همین هم همیشه باهم دعوا داشتیم . داداشی هم کوچیک بود و بابا هم همیشه سرکار . مدرسه مون هم مدرسه خون ها بود و به اون صورت دوستی نداشتم . این بود که همیشه تنها و غمگین بودم . به روز به این نتیجه رسیدم باید خودم رو شاد نگه دارم . مثلا تو تقویم جیبی م مینوشتم فلان روز فلان داره یا مثلا قراره بریم فلان جا یا مثلا دو روز تعطیله . همین اتفاقات ساده و پیش پا افتاده خوشحالم میکرد . رازِ خودم برای شادی ِ خودم بود و واقعا هم جواب میداد . امیدوار نگهم میداشت .

دیروز با خودم به اتفاقات شاد فکر می . به این که دوباره خودم رو خوشحال کنم . فکر علیرغم دردی که پام داره وقتی برسم خونه چه چیز خوبی منتظرمه . هیچی . ولی واقعا هیچی ناشکری بود . به خوب بودن خونه مون فکر و این که چقدر وقتی توش هستم آرامش دارم . به این که تقریبا همه امکانات زندگی رو دارم . غم ِ نان ندارم . همسر و پدر و مادر و برادرم خوب و سالم هستند و از همه مهم تر کنارم هستند . به سلامتی که داریم فکر . درسته تو یه مورد به مشکل خوردم اما تو بقیه موارد خوبم . سالمم . به بیمارانی فکر که با درد دنیا میان و تمام خانواده شون رو هم درگیر میکنند . با درد زندگی میکنند و معلوم نیست چقدر زنده بمونند و چطور زندگی کنند . خدا رو شکر و میکنم . بعضی شادی ها برامون طبیعی شده اما واقعا نعمته . واقعا لطف خداست .درسته نمیتونه شادمون کنه و نمیتونیم بهشون لبخند بزنیم اما اگر یه روز نباشند میفهمیم چی از دست دادیم

سعی میکنم اخلاقم رو خوب کنم . اما نمیدونم چطوری؟ به نظر شما با یه اخلاق سگی چطور میشه مبارزه کرد؟