اخرین جستجو ها
نقد و بررسی کتاب ریاضی پایه چهارم ابت ع لو رفته خودروی مفهومی پژو را ببینید رمان روز های بارونی کامل ترکیب استقلال خوزستان مقابل فولاد اعلام شد برداشت خودرااز مثل برو کار مکن مگو چیست کار آ ین تراز قبولی فنی باهنرشیراز آنه شرلی عروس و داماد شکار با تفنگ پی سی پی گالاتیان الحمدالله الذی جعلنا من المتوسکین بولایت علی ابن نشانه های قبر گبری رشته های مورد پذیرش آزاد کهنوج در مقطع ارشد در آثار هنری ایران و جهان نمونه های دو بعدی و نقش برجسته و سه بعدی بلوتوث‌ انجام بلوتوث‌ انجام انجام دهید انشا ذهنی درباره گل اعسار در دعوی مطالبه وجه چک حسین شفعیی ریس دادگستری بجستان نشریه پام اموزش شماره فواید روزه‌ داری فایل صوتی داستان یک قطره عسل کتاب ششم دبستان بو ژن و منداڵی ڪۆبانێ و شنگاڵ اصول داشته است، فروید حقیقت حوزه اصول تعبدی نظریه تکامل اصول تعقلی، نموده است، فضای فکری قاتل زمان عج چهی است؟ هفته دفاع مقدس مبارک مبارک مه ئژ گُیونِ وژم سیرم دُما تو معنی واژه های حکایت جوانه و سنگ اعزام 600 نفر مشمول نظام وظیفه به مراکز آموزشی گزارش اختصاصی معلمان مقطع ابت کاظم درگذشت افرندنیا ع ی انتشار تلویزیون درگذشت کاظم کاظم افرندنیا انتشار ع ی پرویز پرستویی عوارض شربت سیپروهیتادین افزار پارتیشن اورجینال partition partition wizard minitool partition افزار اورجینال minitool partition wizard رشته کتابداری و اطلاع رسانی پزشکی ازاد ا فروید و اسطوره شناسی غرس 20 هزار اصله نهال چنار در معابر عمومی گنبدکاووس آغاز شد عاشق میدونین میگه خیلی چیزی خواب دنیای بدون دوستت دارم میزنه؟؟؟ میدونین عاشق برای داره؟؟؟ میدونین روش نصب تایمر ساعتی lower weight loss healthily from zi xiu tang شماره مرودشت شماره تلفن استان فارس زمان ثبت نام تیم ها برای پنجمین همایش فوتبال افتر های سراسر کشور تمدید شد نام فضانورد مسلمان روسی موتور گیرب آسانسور محصولات تالگو خاطراتی از خشم حضرت معصومه اعضا گردید حضرت معصومه توسط مربی سعادت حضرت اسم شرکت های مهم کامپیوتری چگونه انتخاب شد؟ برگزاری نوروزگاه روبه‌روی شیراز مری پوساولی لی پوسا 2 پری پرنده گروه اعضای عملکرد شرکت اتخاذ تصمیم‌گیری‌های تعداد اعضای اعضای گروه روسای شرکت مسائل اخلاقی سانترال برنامه گوشی دستگاه برنامه ریزی جملات تربیتی برای مدارس اینورتر کولرهای یونیت کمپرسور وجود سنسور یونیت بیرونی یونیت داخلی دمای 25درجه سنسور سالم یونیت خارجی اولین دغدغه ی ۹۶ رمان محیا نودهشتیا صبح پاییزی دلم یه یاری شده پای افکار بیمارت هم ازتو راحت شدم هم ازدودای سیگارت ارزونیه خودتو اون غریبه که پیشته به سلامتی داداشم که الان رفیقته در چند روز گذشته ۳ هزار و ۶۷۸ نفر روز مسافر نوروزی در مدارس همدان اسکان یافتند اشعار هفتم محرم نتایج ازمون نمونه تی دبیرستان لرستان دورود نامه ای به یک گمشده معنی افواه مرکزی استان زمانی استان مرکزی استاندار مرکزی مرکزی بالا ه زمانی متن ترجمه اهنگ ocean drive کشف 110 کیلو مواد مخدر حاصل تشدید اقدامات پلیسی ظرفیت باخت دفینه لاک پشت در چه عمقی است داوری دوره درجه داوری ارتقاء درجه دوره ارتقاء خانه ام پنجره ای داشت تخلفات کامبیز غلامی عضو شورای شهر کرمانشاه همزن دسته دار، مواد همزن دسته دسته دار، دار، ید اینترنتی همزن ید اینترنتی جواب گفت گو کنید صفحه 26علوم نهم this month اختصاص خودرو پراید مدل کفش عروس جواهرنشان محمود مرات ساوجی فرزند میرزا علی حکیم ساوجی فرمانده کُردها رو مه سلیمانی نیروهای کُردی پیشمرگه کردستان سابق پیشمرگه سابق سابق پیشمرگه کردستان تحقیق تاریخچه و مبانی نظری طراحی پارک listlistازمون از بیمارستان وارد زمین شدم اجرای طرح پیشگیری از بیماری های غیرواگیر در شاهین دژ هفت سین عشاق کشتی گیر سنگین وزن آلمان دیتریش نکات اجرایی زیرسازی پی در سازه اسکلت ف ی گزارش تصویری پایه سوم اردو کاشت نهال اسفند تعبیر خواب اسماعیل بهترین زمان مصرفه تیربلوس اعزام 40زائر بار اولی به کربلا از محل موقوفات استشهاد محلی جهت انتقالی سرباز 240 ک دای شورای شهر بویراحمد تأیید صلاحیت شدند گربه صفتی روش درست سرکه مالو وخواص سرکه مالو است اج ذکر خاص جهت اتصال به کائنات طرح همیار معلم ص از دیدگاه صادق ع شویم ساده تفاوت سیاه دانه با تخم شربتی بازگردانی بازپروری درس سوم پایه دهم دوخت چادر با طول عرض برابر استفاده رن مردم موسسه ۲۰۱۵ اعلام قابل استفاده میراث انتظلر در عصر یک دلگیر شرکت آوان کردستان لولە اتصالات شایان جون تولدت مبارک سلاح استفاده خصوص حرام الله بوده کشتار جمعی حرام اعلام also known جامعه ایران جامعه جامعه ایران جواب سوالات دعوت به قرائتی


جامیزی

کوتاه

مرد شماره را گرفت. ص بم و مطمئن داشت. گفت که مقاله­ای برای ویرایش دارد.

زن گوشی را برداشت. فکر کرد چه ص ! از آن صداهای نادری است که از پشت تلفن هم جذابند. زن گفت فایل را به آدرس ایمیل بفرستید. فقط قیمتهای سال جدید اضافه شده و ....

مرد حرفش را قطع کرد:

 قیمتش مهم نیست. فقط کیفیتش خیلی خوب باشه. همین الان دارم مقاله را می­فرستم.

زن فکر کرد عجله دارد. داستان تکراری ایرانی. حتما دقیقه آ مهلت برای ارسال به کنفرانس یا ژورنالی است.

مرد پنج دقیقه بعد تماس گرفت. آیا خانم ایمیلش را گرفته­اند؟ زن لبخند زد: خانم! کاش می­توانست قیافه­اش را ببیند. سعی کرد صدایش را از ته گلو بیرون بدهد و گفت که ایمیل را گرفته­ است. الان وقت ویراستارها پر است. اما اگر پرداخت را تا پس فردا انجام داده باشد تا آ این هفته انجام می­شود. زن سعی کرد به صدایش لحن شیطنت­آمیزی بدهد: البته احتمالا برای شما دیر است.

 صدای مرد جدی بود. همین الان پول را واریز می­کرد. شماره حساب را برایش ایمیل کنند لطفا. گفت که عجله­ای ندارد. گفت خوب است. آ همین هفته خوب است.

زن نمی­دانست چرا کنجکاو شده است. به خاطر صدای بم مرد بود یا هول و اضطر که می­گفت ندارد و در صدایش پنهان بود یا جمله­بندی­هایی که با طنین بم صدایش خاص و غیرمعمولی به نظر می­رسید.

ایمیل را به دقت وارسی کرد. آدرس ایمیل مرد این بود: ابراهیمی ۱۳۶۲ ات یاهو دات کام. جوان بود. دانشجوی ی شاید. ی مقاله را  برایش  فوروارد کرده بود. سنت فرام: سمانه جلیلیان ات جی­میل دات کام. زن دیگر با لحن رسمی نوشته بود:

سلام

 متن فارسی و انگلیسی مقاله پیوست این نامه است.

 با تشکر.

 جلیلیان.

زن فکر کرد رابطه­شان رسمی است. شاید همکار همکلاسی یا دانشجوی مرد است. با خودش لبخند زد. چرا دلش می­خواست این آدم ندیده مجرد باشد؟

زن قیمت را محاسبه کرد و همراه با شماره حساب فرستاد و منتظر زنگ تلفن شد که دو دقیقه بعد بود. مرد پرسید رسید پی­دی­اف پرداخت را گرفته­اند. همزمان ایمیل سیاه رنگی به ایمیلهای صفحه روبرویش اضافه شد. مرد زودتر از سرعت فیبرهای نوری زنگ می­زد!

زن گفت که گرفته است و سایت بانک را باز کرد تا آ ین پرداخت را چک کند:

 شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۳۲:۴۱ توسط حامد ابراهیمی. پرداختی بابت مقاله سمانه.

زن ایمیل تایید و شروع کار را فرستاد.  مرد حتما داشت به تلفن سمانه زنگ می­زد. می­گفت خانم جلیلیان کار مقاله­تون انجام شده. و گوشه دفترش می­نوشت پنجشنبه. تلفن کند برای مقاله سمانه. 

عنوان وبلاگ : جامیزی
زیر پای من چه خبر است؟

زیر سایبان بزرگ و دلباز حیاط خانه قدیمی من و ده دوازده مادر دیگر نشسته­ایم تا بچه­ها از کلاس برگردند. من کتاب می­خوانم و همه صحبت می­کنند. حیاط پر از سرو صدای ماست. هر از گاهی با شنیدن جمله­ای نامعمول سر بلند می­کنم تا صدا و تصویر را با هم مطابقت بدهم. 

مادرها در دو گروه نشسته­اند: گروهی با روسری­های ساتن کیپ رنگی و مانتو مشکی یا چادر و گروهی دیگر با روسری­های رهاتر و لباس­های رنگارنگ­تر. یک نفر از گروه دوم می­گوید که نیکان (پسرش) بعد از اینکه ب نحسی کرده و برنامه زرزر شبانه را اجرا کرده باز هم چسبیده به او که دندانش درد می­کرده. بچه را زده کنار و به که هی دومی دومی می­کند گفته که بچه را بگیرد. زن را نگاه می­کنم که واقعا زیباست و چشمهای عسلی و مژه­های برگشته قهوه­ای رنگی دارد. جمله­ها به چهره­اش نمی­آیند: گفتم ببند اون حلق رو. دوستش می­گوید مثلا او که دو تا دارد چه گلی به سرش زده است. دیروز دوقلوها به نوبت بالا می­آورده­اند و او دستمال و سطل به دست دور خانه می­چرخیده است.

در حیاط باز می­شود و مادر درشت و نسبتا چاقی با سرعت وارد حیاط می­شود. به دنبالش دخترکی سه چهار ساله گریه کنان در حال دویدن است. دختر هر از گاهی از مادر جلو می­زند و پاهایش را بغل می­کند تا جلوی رفتنش را بگیرد. مادر بچه را کنار می­زند و به راهش ادامه می­دهد. دختربچه و مادرش خیلی زیبا هستند. پوست روشن و ابروهای باریک دارند. هردو بلند قدند و لباس­های خوش­دوختی به تن دارند. در موقعیتی دیگر اگر آرام و با لبخند کنار هم نشسته بودند تابلوی بی­نقصی از عشق و معصومیت می­شدند. الان اما ابروهای مادر به بالا جهیده و نگاهش چیزی بیشتر از خشم در خود دارد: نفرت.

فکر می­کنم تناقض بزرگی است: مادر از بچه­اش نفرت داشته باشد؟ این دو تا موجود که این همه شبیه هم­اند؟

ناگهان به یاد ع ی در آلبوم خانوادگی­مان می­افتم. ع ی که در آن مادرم من شش ماهه را بغل کرده و روبروی صورتش گرفته است. من لباس سفیدی دارم و به نظرخودم کودک شش ماهه سرحال و بامزه­ای هستم. مادرم روی صندلی ف ی نشسته است و دو زن ناشناس هم بعد از او روی صندلی­های مشابهی نشسته­اند. صندلی­های عروسی. عروسی بزرگم است و هزار بار ماجرای آن را از زبان همه شنیده­ام. من تب داشته­ام و مریض بوده­ام. مادرم بیست و دو ساله است و کمر باریک و اندام زیبایی دارد. انگار نه انگار که تازه بچه­ای به دنیا آورده است. پیراهن بنفشی پوشیده با کمربند مشکی که یادم هست سالهای بعد آن را بدون کمربند در خانه می­پوشید. موهایش دور صورتش ریخته و با تنفر به من نگاه می­کند که بین زمین و هوا معلق هستم. این ع را سالهاست که ندیده­ام اما یادم هست آن وقت­ها که می­دیدم از ح دهانش می­فهمیدم که مثل خیلی وقت­های دیگر دارد می­گوید: ؛ایشششششششششش!؛ 

ع عجیب است. مادر توی ع نمی­داند که تا یک سال بعد بچه­ها دو تا می­شوند و حسرت این روز را خواهد خورد. بچه توی ع نمی­داند که این لحظه تحقیر و نفرت را برای ابد فراموش خواهد کرد و با لبخند برای دیگران از کودکی شاد و رنگارنگش تعریف خواهد کرد. عکاس پدرم است؟ چرا به جای آنکه بچه را از مادرم بگیرد دوربین یاشیکای نویش را تنظیم می کرده؟

نمی­دانم این ع را چرا نگه داشته­اند. شاید برای آنکه پول و چاپش را داده بودند. شاید برای آن که پدرم عاشق ع است و با ع ­ها مثل تابلوهای منحصر به فرد هنری رفتار می­کند. اما به هر حال این ع را داشتیم. سال­های سال هر از گاهی ع را نگاه می­ و در خلوت گریه می­ . ع به نظرم نماد تنفر مادرم از من بود.        

فکر می­کنم کودکی همه ما پر از لحظه­هایی است که بیشتر از تمام سال­های بزرگسالی­مان احساس عجز و نفرت کرده­ایم. اما طبیعت کارش را خوب انجام می­دهد. بدترین لحظه­ها را از ذهنمان پاک می­کند و لحظه­ای روشن و درخشان از قاه قاه خنده کودکانه در روز تولد را نگه می­دارد. این طوری در مهمانی­ها داستان­های جذ از ارنست و مهاجران را داریم که برای هم تعریف کنیم و دلمان برای آن روزهای مثلا بی­دغدغه تنگ ­شود. برای همسر و دوستانمان داستان­های شیرین زیادی از خانواده گرم و مهربانمان تعریف می­کنیم.

در این میانه آدم­های کمی هستند که طبیعت فراموششان کرده است. درست مثل همانهایی که فراموش می­کند برایشان دست یا پا بگذارد. این آدم­ها نگاه پرنفرت مادرشان را به خاطر س ­اند و یادشان مانده که مادر برای دوست­هایش تعریف می­کرده که اگر این­ها (اشاره­ای سرد به دو بچه­ای که با عروسک­های پلاستیکی ارزان قیمت بازی می­کنند) نبودند چه موفقیت­ها که در زندگی نصیبش نمی­شده است.                                               

همه صحبت­ها قطع شده و سرها به سمت مادر و دختر تازه از راه رسیده چرخیده است. مادر چشم­عسلی می­گوید: آخی.... نازی.... مادر دوقلوها می­گوید چه بچه نازی. گناه داره....

همه ما با تاسف به آن بچه بدبخت نگاه می­کنیم و دلمان از ته دل برای او می­سوزد.

مادر قدبلند در را باز می­کند و بچه زار ن به دنبالش وارد سالن کلاس­ها می­شود. ما در سکوت محض فرو رفته­ایم. تا سی ثانیه بعد صحبت­ها از سر گرفته می­شود. تا سی ثانیه بعد این لحظه برای همیشه از حافظه جهان پاک شده است و باز بهشت زیر پای خودمان است.

عنوان وبلاگ : جامیزی
آخرین وبلاگهای به روز شده
وبلاگهای اتفاقی
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
جهت حذف وبلاگهای با محتوای نا مناسب شما میتوانید بر روی گزینه "درخواست حذف" در همان صفحه وبلاگ کلیک نمائید
تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 24 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد.
All rights reserved. © WEBLOG24.CLICK 2017 Run in 0.668 seconds
RSS