خدا در شعر فارسی
ای همه هستی زتو پیدا شده


خاک ضعیف از تو توانا شده


آنچه تغیر نپذیرد توئی


وانکه نمردست و نمیرد توئی


ما همه فانی و بقا بس تراست


ملک تعالی و تقدس تراست


هر که نه گویای تو خاموش به


هر چه نه یاد تو فراموش به


ای به ازل بوده و نابوده ما


وی به ابد زنده و فرسوده ما


پیش تو گر بی سر و پای آمدیم


هم به امید تو خدای آمدیم


یارشو ای مونس غمخوارگان


چاره کن ای چاره بیچاره‌گان


قافله شد واپسی ما ببین


ای ما بی ی ما ببین


بر که پناهیم توئی بی‌نظیر


در که گریزیم توئی دستگیر


جز در تو قبله نخواهیم ساخت


گر ننوازی تو که خواهد نواخت


درگذر از جرم که خواننده‌ایم


چاره ما کن که پناهنده‌ایم نظامی